جورج، مردی حدوداً چهل و پنج ساله، با موهای بسیار کم پشت جو گندمی است که آنقدر از میان موهایش کم شده که کف سرش را می توانی ببینی که پر است از زخم های کوچک قرمز. بینی تقریباً بزرگی دارد، بدون ریش و سیبیلی ماشین تراش شده و لبخند، گویی سالهاست از صورتش رخت بربسته. به دنبال آلبوم کرونوس کوارتت و عالم قاسم اُف، وارد کتابفروشی "بارنز اند نوبل" در تقاطع برادوی و شصت و ششم شدم و بدون اینکه بدانم وارد چه جایی شده ام، به طبقه زیرین که محل فروش سی دی و دی وی دی بود رفتم. از مسئول صندوق که سوال کردم گفت هر چه می خواهی از جورج بپرس. جورج، پشت یک کامیوتر ایستاده بود و داشت جواب یک خانم حدوداً نود ساله را می داد. توانایی حفظی عجیب و غریبی داشت، احساس می کردی برای پیدا کردن یک آلبوم در بین هزاران آلبومی که آنجا بود، احتیاج به کامپیوتر ندارد و بلافاصله بعد از انجام دادن کارش، یک غُر به سر زندگی اش می زد. مثلاً به خانم نود ساله- که آنقدر چشمانش جوان بود که حیفم می آید لقب پیرزن را به او بدهم- گفت که بعد از کار باید به خانه برود و در تنهایی خودش بمیرد!
- سلام ببخشید دنبال آلبوم کرونوس کوارتت و عالم قاسم اُف می گردم
- بهم زنگ زدند
- کیا؟!
-کرونوس کوارتت، سری لانکا بودند و داشتند روی آلبوم جدیدشان کار می کردند
- چه جالب، خب حالا این آلبوم را دارید؟
- آخرین کارشان را می دانم که با عالم قاسم اُف نیست.
- نام آلبوم رنگین کمان است.
- نه این نیست.
- می شود در سیستمتان چک کنید؟
- می دانم که این آخرین کارشان نیست با این حال اگر می خواهی برایت چک می کنم...
...... نام تمام کارهای کرونوس کوارتت را برایم می آورد که این آلبوم در آن نیست.
- حالا بگذار برویم در اینترنت برایت نام آلبوم را بگردم.
- ممنون
........ آهان دیدی؟! این آلبوم به نام فرقانه قاسم اُف است نه کرونوس کوارتت. یک دانه در اینجا موجود است. بیا بریم.
با هم به بخش سی دی های ترکی آذربایجان می رویم و آلبوم را پیدا نمی کنیم.
من گفتم: احتمالاً در بخش آلبوم های بین الملل باشد.
.... یک مکث پنج شش ثانیه ای و نگاهی که از هزار سیلی کوبنده تر بود به من انداخت و گفت: فکر کردی با یک احمق طرفی؟!
با اینکه صورتش از ابتدا سراسر اخم بود، ولی نمی دانم چه در صورتش داشت که سخت بود دوستش نداشته باشی. یک نوع طنز دائمی در چشمانش بود که تمام بد اخلاقی اش را خنثی می کرد.
گفتم اختیار دارید، ببخشید، هر چه خودتان می دانید.
گفت مردم سی دی ها را برمی دارند و گوش می کنند و دیگر سر جای اولش نمی گذارند بنابراین باید کمی وقت بگذاری تمام این بخش آلبوم های خارجی را بگردی، حتماً پیدایش خواهی کرد.
- خیلی ممنون از راهنماییتان
- آره کار من این است که به دیگران کمک کنم و بعد آخر شب بروم خانه و ظرف هایم را در تنهایی بشورم و کپه مرگم را بگذارم!!
نیم ساعتی وقت گذاشتم و آلبوم را پیدا کردم، بعد رفتم موفقیتم را نشانش دادم و برایم بلند بلند وسط سالن کف زد!!
دنبال آلبوم دیگری می گشتم که آنجا نبود. جورج برایم روی کاغذ نوشت از در که بیرون رفتم چه خط مترویی را سوار شوم و دقیقاً چند ایستگاه بعد پیاده شوم و به دو مغازه ای بروم که احتمال دارد آن سی دی را آنجا داشته باشند. خیلی تاکید کرد که حتماً اولی را چک کنم و اگر نداشت به دومی سر بزنم .
جورج، جزو معدود شخصیت هایی بود که از این سفر همراه من ماند و یکی از پررنگ ترین آدمهایی است که در سفر با او برخورد داشته ام. در برخوردی که شاید پنج دقیقه هم طول نکشید، تمام جزئیات صورتش و لحن صحبت کردنش و راه رفتن و لباس پوشیدنش را به خاطر دارم. حتی می توانم حدس بزنم کش جوراب تیره رنگش کمی شُل شده باشد و احتمالاً جوراب روی ساق پایش چین خورده. آنقدر تمام وجودش را از اطلاعات مکانی که در آن کار می کند پر کرده که دیگر جای چیز دیگری باقی نمانده است.
اگر روزی در نیویورک گذارتان به کتابفروشی بارنز اند نوبل شعبه تقاطح برادوی و شصت و ششم افتاد - که پیشنهاد می کنم حتماً بیافتد - دیدن جورج در طبقه زیرین را از دست ندهید که شاید یکی از به یاد ماندنی ترین لحظات در نیویورک را برایتان به ارمغان بیاورد.
خب، سفر رفتم و برگشتم و چیزی ننوشتم. همیشه در حین سفر، سفرنامه را می نوشتم ولی امسال حال و هوایم متفاوت است و مطالبی کوتاه و کلی راجع به سفر خواهم نوشت. از طرفی کار زیاد هم کمی وقتم را برای نوشتن می گیرد.
در مجموع این هشت روز مسافرت، سه روز و نیم آن در وین گذشت، نیم روزی در راه و باقی در پراگ. اگر فقط بنا بر مقایسه باشد، پراگ آنقدر پر رنگ و غلیظ بود که امروز، پس از گذشت یک هفته از مسافرت، در خاطرم از وین تصاویری کمرنگ باقی مانده است ولی همین تصاویر، تصاویر ماندگاری اند و در مجموع خوشحالم از اینکه وین را دیدم.
اگر بخواهم شخصیت شهر وین را تصویر کنم، آنچه که از این اقامت کوتاه می بینم، تصویر پیرمردی خوش پوش و مودب و تمیز است که آرام حرف می زند، مهربان است، آرام راه می رود، عصای گران قیمت دارد، در رستورانهای شیک و کمی گران غذا می خورد، موسیقی یا نقاشی را خوب می داند، مهمان نواز است و آلمانی و انگلیسی را به راحتی صحبت می کند. ولی احترامی که برایش قائلی، به تو اجازه نمی دهد با او شوخی کنی و سر بسرش بگذاری و با او خوش بگذرانی. می توانید با هم به یک رستوران خوب بروید و حرف های جدی بزنید و شراب بخورید، ولی اهل کافه و حرف های خودمونی نیست.
وین آرام بود، آرامتر از چیزی که انتظارش را داشتم، شاید به همین خاطر بود که شبهایش زیباتر از روزهایش به نظرم رسید. همه چیز سرجای خودش است و وقتی در فضای شهری راه می روی، خودت را جزوی از آن احساس می کنی.
نگاه مردم، مهربان و با احترام است. در این چند شهر اروپایی که تا به حال دیده ام، مردم وین مودب ترین مردمی بودند که با آنها برخورد داشتم. با هیچ کس برخورد نکردم که انگلیسی نداند و اگر کمکی از او می خواهی، در کمک کردن درنگ کند.
دانوب را آنقدر که باید ندیدم، شاید هم خودش دوست داشت کمتر دیده شود و مثل سن در پاریس یا تمز در لندن یا ولتاوا در پراگ، نمی خواهد آنقدر زیاد توی چشم باشد.
باغ وحش وین را که بنا به روایتی بهترین باغ وحش اروپا و بنا به روایتی بهترین باغ وحش دنیا است، دیدم. من تنها باغ وحشی که در عمرم رفته ام، باغ وحشی است که زمان کودکی ام، در یکی از کوچه های شمالی خیابان ولی عصر قرار داشت و تصاویر محو و کثیف آن باغ وحش، با حیوان های بی حال در زندانهای انفرادی به هم چسبیده، تنها مفهومی از باغ وحش بود که در ذهن من جای داشت. پس از آن و بعد از این همه سال، این باغ وحش را دیدم که پارکی بسیار زیباست که حتی از راه رفتن در آن خسته نمی شوی، چه برسد به اینکه حیات وحش را هم به تماشا بایستی. کودکان وینی را می دیدم که با ولع و لذت کنجاوی شان را ارضا می کردند و یاد کودکی خودمان افتادم و ....
وین –به نظر من- از آن شهرهایی است که اگر در آن زندگی کنی و آلمانی بدانی، می توانی ارتباط خوبی با آن برقرار کنی و لا به لای تارهایش خودت را بتََنی، ولی اگر توریستی از آن عبور کنی، لایه های زیرینش را از دست خواهی داد و چیزی که در رو می بینی، همان جذابیت های توریستی تعریف شده ای است که راهنمای تورها، به همه نشان می دهند ولی بعد از دیدن آنها به دیوار سختی از صمیمت برخورد می کنی که به راحتی نمی توان در وین از آن عبور کرد. وین را نمی توان در سفر کوتاه، شناخت. باید محرم باشی تا چیزهایی را به تو بگوید.
اگر گذرتان به وین افتاد، یادتان باشد، شنیستل وینی از دستتان در نرود به خصوص اگر در رستوران "فیگل مولر" آنرا بخورید. خوردن آن با سالاد سیب زمینی که کنار آن سرو می شود، تجربه جدید و به یاد ماندنی ای است.
تا یادم نرفته بگویم که دیدن کنسرت ارکستر سمفونیک شیکاگو به رهبری برنارد هایتینگ، تجربه ای بسیار بسیار بسیار لذت بخش بود از دیدن خود سالن کنسرت گرفته تا لحظه لحظه اجرا که سعی کردم تا جایی که می توانستم گوش شوم و بشنوم.اگر بعداً وقت شد، بیشتر درباره اش می نویسم.
کوالالامپور
هر چند که سفرم به مالزی با کوالالامپور آغاز و با همان به پایان رسید، ولی پیننگ آنقدر هیجان زده ام کرده بود که نتوانستم اول از آن ننویسم.
وقتی از شهری مثل دوبی وارد کولالامپور یا هر شهر دیگری از این منطقه شرق آسیا می شوی، اولین چیزی که توجهت را جلب می کند، سبزی بی اندازه و نا محدود شهر است که با فضای زندگی ات در این گوشه دنیا خیلی تفاوت دارد. درختان، وحشی و نافرمان از هر گوشه ای از شهر، سر برافراشته اند و گویی جنگی دائمی بین برجهای شهر و سبزینگی برقرار است، جنگی که شخصیت شهر را شکل داده.
کوالالامپور، در میان جنگل حک شده، مثل اینکه جنگل را تراشیده باشند و جایش ساختمان کاشته باشند. بسیاری از اتوبانهای داخل شهر از جاده دوهزار ایران سرسبز تر است. سیستم متروی رو زمینی خوبی دارد که گاهی زیر زمین هم می رود، تاکسی ها ارزان و قابل دسترس اند.
همانطور که گفتم در مالزی، سه نژاد عمده مالایی، چینی و هندی زندگی می کنند که در کوالالامپور از هر سه نژاد به وفور موجود است. مردم کلاً آرام و خونسرد هستند. البته این آرامش و خونسردی نسبی است، به نسبت دوبی که خیلی شهر پر جنب و جوشی است، بسیاری از شهرها آرام اند. بگذارید اینگونه بگویم، اگر استرسی که در شهر تهران وجود دارد را صد فرض کنیم، استرس دوبی شصت، پاریس هفتاد و پنج، برلین سی و کوالالامپور چهل و پنج است.این اعداد را همین الان از خودم در آوردم که منظورم را برسانم و هیچ منشا علمی ندارد شاید اگر این نوشته را یکماه دیگر بنویسم، کمی اعداد را تغییر دهم. پارمترهایم برای استرس یک شهر چیزهایی مثل نوع رانندگی، سرعت راه رفتن مردم، نگاه های مردم، بلندی و آهستگی و سرعت حرف زدن مردم در مکانهای عمومی و تعداد آدمهایی که شبها یا صبح زود مشغول پیاده روی یا دویدن هستند و چیزهایی از این قبیل است. کوالالامپور با اینکه شهر مدرنی است و انتظار داشتم به خاطر همین مدرن بودن، آرامش از شهر رخت بربسته باشد، مردمی آرام تر از چیزی داشت که فکر می کردم. شاید یکی از دلایلش، آمیختگی طبیعت با شهر باشد که ناخودآگاه بر سیستم اعصاب مرکزی تاثیر می گذارد.
باز از کوالالامپور یا KL خواهم نوشت.
برچسبها: سفرنامه, کوالالامپور, مالزی, Kuala Lumpur
*Pulau Pinang یا
در قسمتی از شهر ساختمانهای قدیمی به جا مانده از زمانی که شهر، مستعمره انگلستان بوده به جا مانده که بیشتر آنها در حال بازسازی هستند. بخشی دیگر ترکیبی از معماری سنتی چینی و هندی و مالایی با پارمترهای بودایی و هندو است.
پیننگ تنها ایالت از ایالات فدرال مالزی است که جمعیت چینی آن، اکثریت را تشکیل می دهد به همین دلیل فضای فرهنگی متفاوتی نسبت به کوالالامپور و جنوب مالزی دارد که همین هم بسیار آنرا جذاب می کند. این را هم اضافه کنم که سه نژاد مالایی، هندی و چینی، در سراسر مالزی، کنار هم با دین و فرهنگ مختلف زندگی می کنند و از آنجایی که بیشتر ازدواجهایشان داخل همان نژاد صورت گرفته، قیافه های هر نژاد ثابت مانده ولی به دلیل اینکه بیش از سه نسل در مالزی ساکن هستند، هر نژاد، خود را مالایی می داند و بسیاری از آنها کشور پدربزرگانشان را ندیده اند با این حال چینی و هندی و مالایی به راحتی قابل تفکیک هستند چون از قیافه تا عادات غذایی و لباس پوشیدنشان مربوط به نژاد خودشان است.
در خیابانهای تنگ و شلوغ Georgetown که راه می روی، چیزی که بیش از همه نظرت را جلب می کند، جمعیت چینی آن است و بعد از آن یک آرامش عجیب که همیشه در شهر برقرار است.
بیشتر مغازه ها دیر باز می کنند و بعد از ظهر زود می بندند، در خیابانهای پر رفت و آمد بیش از هر چیز دیگری کافه وجود دارد و در تمام ساعات روز کافه ها مشتری دارند. آبجو با تنوع فراوان و قیمت ارزان در هر بقالی فروخته و سرو می شود و توریستها و مغازه دارها هر لحظه اراده کنند، می توانند جایی بنشینند، لبی تر کنند و غذایی با کیفیت بالا و پخت خانگی بخورند. گویا تمام خانه های کنار خیابان اصلی، آشپزخانه شان را عمومی کرده اند ولی با این حال، در عین رفت و آمد توریست ها و گرمای کافه ها، همه چیز آرام است. از آن نوع آرامش هایی که ظهر روزهای تعطیل دارد.
پیننگ را شهر غذا می نامند و این به خاطر تنوع بسیار زیاد خوراکی و رستوران در این جزیره است. بسیاری از توریست ها فقط به خاطر تنوع غذایی به این جزیره می آیند و اغراق نیست اگر بگویم می شود یکماه در این جزیره ماند و حتی یک غذای تکراری نخورد (به شرطی که همه چیز بخورید، به خصوص غذاهای دریایی). از غذاهای عجیب و غریب که مثلاً شنیده ام در تایلند وجود دارد، در پیننگ خبری نبود. سوسک و مار و عقرب و قورباغه در اینجا سرو نمی شود. عمده غذاها، مالایی، هندی و چینی اند با کیفیت بالا و قیمت ارزان.
کنار اغلب رستورانها و مغازه ها، مجسمه کوچکی از بودا قرار دارد و شمعی و عودی کنار آن روشن است. یک کارگاه جوشکاری را مجسم کنید که میان آن همه فلز و دود و سیاهی، یک کلبه کوچک چوبی قرمز رنگ به دیوار آویزان است و تمثالی از بودا در آن قرار دارد و چند شمع و عود در کنار آن می سوزند و آن گوشه از کارگاه را برای صاحبش مقدس می کند.
از طرف دیگر تصور کنید، که دم دمای ظهر، کنار خیابان در کافه ای نشسته اید و کنارتان چند توریست مشغول خوردن آبجو هستند و چند مرد چینی که شیشه های خالی آبجو روی میزشان جا نمی شود، مشغول قماربازی اند، در همین حال صدای اذان از مسجد محل بلند می شود و جالب اینجاست که هیچ تضادی بین این دو فضا احساس نمی کنی... مثل اینکه این اذان همیشه متعلق به همین فضا بوده. مثل اینکه همه این مجموعه با هم شکل گرفته است و اصلاً مکانی برای نگاهی اعتراض آمیز یا طعنه ای باقی نمانده است.
چنین همزیستی مسالمت آمیز ادیان را پیش از این در هند دیده بودم ولی کنتراست آن در پیننگ بسیار زیاد تر است و قرار گرفتن در این فضا، برایم بسیار تجربه ارزشمندی بود.
*Pulau در زبان مردمان منطقه، به معنی جزیره است.
دو تصویر از Penang
تصویر یک:
مرد سیه چرده با ریشی سفید که به صورت نامرتبی مرتب شده، چشمانی سرخ و خمار و صورتی کثیف و پر خط، شصت و اندی سال دارد و با اندامی نحیف روی یک صندلی کنار دیواری کثیف نشسته است. در نگاه اول به گدایی خیابانی در Penang بیشتر می ماند تا چیزی دیگر. ریشه اش به نظر هندی می رسد که بعد خودش می گوید سریلانکایی است و البته، زاده مالزی. از کنارش که رد می شوم صدایم می کند، گویا همه توریست ها را صدا می کند. با انگلیسی بسیار فصیح و بدون ایراد می گوید در پیننگ دو جا را حتماً باید ببینید که من آدرسش را به شما می دهم... دستم می آید که قرار است بابت اطلاعاتش پولی کف دستش بگذارم، ولی انگلیسی اش کنجکاوی ام را برانگیخته و می پرسم کجا؟
می پرسد کجایی هستید، می گویم ایرانی، چشمان خمارش زیر پلکهای افتاده چرخی به بالا می زنند، گویی یاد هزاران چیز افتاده است، می گوید: من ایران بوده ام، بیش از سی سال قبل! من متعجب تر از او می پرسم: چه می کردی در ایران سی و چند سال پیش؟! جوابش تمام پیش داوری هایم را می شکند: به خلبانان انگلیسی درس می دادم!!؟
انگلیسی اش آنقدر خوب هست که باورم شود تدریس می کرده. می گوید از آلمان تا افغانستان را با ماشین رفته است و می گوید تا چند سال پیش در مالزی در دانشگاه کلاس انگلیسی داشته ولی سکته مغزی می کند و نیمی از بدنش فلج شده و در حال حاضر الکلی است و به جای پول از من می خواهد برایش مشروب بگیرم. غیر از انگلیسی بسیار روانی که صحبت می کند چیز دیگری برای باورکردنش ندارم ولی حتی اگر تمام حرفهایش دروغ باشد فقط برای یک مشروب، می شد فهمید سرجایش نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر که سرجایشان نیستند در این دنیای کوچک... آدرس آن دو جای دیدنی را هم می دهد البته یادآوری می کند اطلاعات هر دو، در همان کتابی که در دستم است، موجود هست. آبجویی برایش می خرم و در آن کوچه کثیف پر از موش و سگ به حال خویش وا می گذارمش ولی فکرش و تصویرش هنوز من را به حال خودم نگذاشته.
تصویر دو:
دو زوج در کافه ای در پیننگ نشسته ایم و به فارسی گپ می زنیم، دختر هندی-مالایی پشت پیشخوان، بعد از حدود نیم ساعت طاقت نمی آورد و می پرسد: می توانم بپرسم کجایی هستید؟ می گوییم حدس بزن. چند حدس می زند که ایران جزوش نیست، می فهمیم توریست ایرانی کم به اینجا می آید. کمی بعد خانمی مسن تر که گویا صاحب یا مدیر کافه است از قسمتی دیگر سر میزمان می آید و می پرسد: شما ایرانی هستید؟ ما با تعجب می گوییم: بله شما از کجا فهمیدید؟ می گوید: همسایه من در اینجا ایرانی است و چون حرف زدن او را شنیده ام فهمیدم فارسی حرف می زنید. می پرسیم همسایه ایرانی؟! چه کاره است؟ می گوید بهترین جراح اعصاب در کل مالزی است.بعداً فهمیدم دکتر کاظم جوادخانی معروف به دکتر کاظم از معروف ترین جراحان اعصاب مالزی است و خیلی از اهالی پیننگ او را می شناسند و خیلی سال است که در پیننگ زندگی می کند.
از پیننگ و مردمش بیشتر خواهم نوشت.
از آنجایی که این سفرنامه مراکش زیادی کش آمده و هم مرا تنبل کرده و هم خواننده های این وبلاگ را بی حوصله ، با چند نکته کلی به اتمامش می رسانم و وبلاگ را به روال عادی – کدام روال؟ مگر روالی بود؟!- باز می گردانم.
مردم مراکش بسیار مردمان با عزت نفسی هستند و یک نوع غرور نژادی در آنها دیده می شود. بیشتر مردم در همه طبقات اجتماعی، به نسبت خودشان، لباس و کفش تمیز می پوشند آن نگاه دریوزه ای که در چشم بعضی از اعراب هست، در نگاه مراکشی ها نیست.
به خاطر اینکه بسیاری شهرهای کوچک جذابیت توریستی دارند، جوانان آن شهرها به جای مهاجرت به شهرهای بزرگتر، در همان شهر مانده اند و یا راهنمای توریستها هستند یا شغلی دارند که محصولاتشان را به توریستها عرضه می کنند، در فز تقریباً تمام جوانان محلی مشغول فراگرفتن حرفه ای زبان اسپانیایی یا آلمانی یا انگلیسی هستند تا بتوانند به طور رسمی راهنمای توریستها شوند، بیشتر خانه های قدیمی هم اتاقهایی دارند که به توریستها اجاره داده می شود.
فرودگاه کازابلانکا بسیار فرودگاه تمیز و راحتی است ولی پلیس فرودگاه هنگام خروج کمی دله دزدی کرد که برایم تعجب آور بود، یعنی انتظارش را از چنین آدمهایی نداشتم ولی خب پیش آمد. آخرین پلیسی که قبل از سوار شدن به هواپیما جیب ها را می گشت کیف پولم را دستش گرفت و آخرین اسکناس مراکشی که داخل آن بود را نگاه کرد و به عربی پرسید این چیه؟ من هم خودم را زدم به نفهمی و فقط انگلیسی حرف زدم، از شانس ما خیلی نمی دانست چطوری منظورش را انگلیسی بیان کند، آخر سر کیف را با دلخوری پس داد و بدون اینکه سکه هایم را بدهد گفت برو، نگاهی به سکه هایم انداختم... گفت برو برو...! تنها توصیه ای که می توانم بکنم این است که پول نقد کمی در فرودگاه و هنگام خروج همراهتان باشد.
من تقریباً تمام برنامه ریزی سفر را از روی اطلاعات کتاب Lonely Planet انجام دادم. اینکه چه شهرهایی برویم، چه هتل هایی بمانیم، هر شهر چند روز دیدن نیاز دارد... و از همه مهمتر خرج سفر را از روی همین کتاب پیش بینی کردم و درنهایت با اختلاف کمی همه چیز درست از آب درآمد و در هر صورتی و برای هر سفری این کتاب را توصیه می کنم. فقط در نظر داشته باشید که این کتاب از آن نوع کتابهایی نیست که یک روز قبل از سفر و در سفر خوانده شود، حداقل یکماه قبل از سفر باید آنرا خواند و نکاتش را به خاطر سپرد. من برنامه ریزی برای این سفر را از چهارماه قبلش انجام دادم و هیچ منبعی بهتر از همین کتاب پیدا نکردم ولی همین جا اعلام می کنم اگر کسانی از جستجو در اینترنت به این وبلاگ رسیده اند، با کمال میل حاضر به در اختیار گذاشتن اطلاعات و راهنمایی شان از طریق ای میل هستم، کما اینکه تا کنون دو نفر که راهی مغرب هستند برایم ای میل زده اند و جواب گرفته اند. اصلاً قصد من از نوشتن چنین سفرنامه ای همین است.
پیش از هر چیز بگویم که نام عربی این غذا را در منوی هیچ رستورانی گیر نیاوردم و اسامی که در بالا می بینید از اینترنت آمده اند بیشتر رستورانها منوی عربی ندارند، منو ها فرانسه ، انگلیسی و اسپانیایی است نام این غذا در تمام منو ها به صورت "Tajin" می آید.
تجین را شاید بتوان با تاس کباب یا آبگوشت خودمان مقایسه کرد ولی تنوع بسیاری در مواد آن وجود دارد. این غذا عبارت است از تکه ای از مرغ یا گوشت که به همراه سبزیجات و گاهی میوه به مدت طولانی پخته می شود و تمام مواد به هم آمیخته می گردند و در نهایت یک مزه ثابت از گوشت و این همه مخلفات بیرون می آید که بنا به موادی که در تجین استفاده می شود، گاهی شیرین است ( با آلو سیاه و هلو و سیب و این جور چیزها )، گاهی ترش است ( با پرتقال و لیمو و نارنگی و این جور چیزها ) و چندین مزه دیگر که بنا به سلیقه آشپز و سنت منطقه ای که تجین را می پزند تغییر می کند و در نهایت بسیار خوشمزه و خوش خوراک است. تمام تجین ها در بشقاب های کمی گود به همراه در پوشی مخروطی شکل سرو می شوند و در حقیقت اصل تجین باید اینگونه درست شود که مواد خام در همین بشقاب قرار می گیرند و به همراه درپوش در تنور یا فر گذاشته می شود تا کاملاً پخته گردد و با همان ظرف سرو می شود، چیزی شبیه دیزی سنگی خودمان.
"کوسکوس" (Coos Coos) عبارت است از دانه ای گندم که به صورت گلوله ای کوچک درآمده و روی آن را با آرد گندم پوشانده اند. به عبارتی می شود آنرا برنج گندم هم نام نهاد. کوسکوس هم معمولاً به همراه مرغ یا گوشت پخته شده سرو می گردد و چون آب را شدیداً به خود جذب می کند، همیشه به همراه آن، آب مرغ یا آب گوشت هم آورده می شود که هنگام خوردن روی آن بریزی که دهان را خشک نکند، هر مایعی هم که روی آن ریخته شود سریعاً داخل دانه های کوسکوس می رود و چیزی بیرون نمی ماند. مزه کوسکوس ثابت است و تنوع آن در چیزهایی است که کنار آن گذاشته می شود و که آنها هم همان مواد تجین هستند.
قبلاً نوشتم که در مراکش همه چیز تازه تازه خورده می شود و مردم حساسیت زیادی روی مواد نگهداری شده دارند و حتماً باید از تازه بودن محصولی که می خورند مطمئن باشند. در بازار قدیمی فز و بسیاری شهرهای دیگر، کبابی هایی هست که گوشت راسته را با مُهر روز آویزان کرده اند و هر کس می خواهد کبابی بخورد، فقط وزن کبابش را به کبابی می گوید، او تکه ای از گوشت تازه می برد، آنرا جلوی چشم مشتری چرخ می کند و روی ترازو می گذارد بعد که به وزن دلخواه رسید به آن ادویه زده و در ظرفی می گذارد و دست مشتری می دهد، مشتری ظرف را نزد مرد کباب پز می برد، مرد گوشت چرخ کرده را با مشت به صورت استوانه های کوچک در می آورد و لای توری مخصوص کباب می گذارد و آنرا روی ذغال کباب می کند و بعد آنرا از لای توری درآورده و لای نان تازه ای که خیلی از کبابی ها آنرا هم همانجا می پزند می گذارد و بعد از زدن ادویه جات دیگری آنرا دست مشتری می دهد.... قبول کنید که بوی این کباب و چنین فضایی هر رهگذر سیر و گرسنه ای را به وسوسه می اندازد که لقمه ای امتحان کنند.
در صحنه دیگری مرغ های زنده در قفس اند و مشتری یکی از آنها را انتخاب می کنند و همانجا سر مرغ بی نوا را جلوی مشتری می برند و بدنش را در آب جوش می اندازند و پوستش را می کنند و آنرا پاک می کنند و در کیسه تحویل مشتری می دهند.
خلاصه اینکه مشتری باید هر طور شده خیالش راحت باشد که گوشتی که می خورد بیشتر از یک روز نیست که تولید شده.
در مورد میوه هم وضع به همین منوال است به همین خاطر آب میوه های تازه و طبیعی و به خصوص آب پرتقال، نوشیدنی ای است که در تمام رستورانها بر هر چیزی ترجیح دارد. اگر گذرتان به مراکش افتاد دو نوشیدنی را تا توانستید بنوشید چون نظیرش را کمتر جایی در دنیا پیدا می کنید، یکی چای نعنا و دیگری آب پرتقال.
کشور مراکش دو رشته کوه بزرگ و معروف دارد، رشته کوه های ریف در شمال و رشته کوه های اطلس در مرکز و جنوب. کوه های اطلس، خشک و بیابانی هستند و همانی است که در فیلم بابل دیده اید ولی رشته کوه های ریف که فاصله کمی از دریای مدیترانه دارد، بسیار سرسبز و جنگلی هستند و جاده های شهرهایی که در این رشته کوهها قرار دارند، بسیار شبیه جاده های شمال ایران است. شهر شفشاون در دامنه کوههای ریف واقع است و اگر در بلندی شهر بایستی، تپه ها و کوههای سرسبز را که دور تا دور شهر را گرفته می توانی ببینی.
سیستم حمل و نقل کشور مراکش بسیار روان و با امکانات مدرن است، خط راه آهن ONCF در امتداد اقیانوس اطلس شهرهای شمالی و جنوبی را به هم پیوند می دهد و از میان آن راهی به سمت شرق کشیده شده که مسافران را تا شهر " فز " می رساند. واگن هایش نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید است ولی وسیله راحت و بدون دردسری برای سفرهای بین شهری مراکش محسوب می شود.
شرکت اتوبوس رانی CTM چیزی است مثل سیر و سفر خودمان، اتوبوس هایش جدید و بسیار راحت اند و با زمان بندی دقیق بین تمام شهرها حرکت می کنند. جاده ها هم تا آنجا که ما دیدیم همه خلوت و خوب بود.
ما از کازابلانکا تا فز را با قطار، از فز تا شفشاون را با خطوط اتوبوسرانی CTM و از شفشاون تا کازابلانکا را که مسیری هفت ساعته است را به اجبار با یکی از خطوط اتوبوسرانی معمولی طی کردیم که خسته کننده ترین قسمت کل سفر همین هفت ساعت بود. اتوبوس چون متعلق به شرکت معمولی و ارزان قیمتی بود، سر راه مسافر سوار می کرد و تنها مسافرانی که از مبدا تا مقصد ثابت بودند ما دو نفر بودیم و طی این هفت ساعت شاید حدود دویست نفر به اتوبوس وارد و از آن خارج شدند، البته جذابیت این بخش هم دیدن این جماعت از شهرهای کوچک بین راهی بود که عموماً عربی صحبت می کردند.
به طور کلی جمعیتی که در قطار و اتوبوس می دیدیم عربی صحبت می کردند و زبان عربی مراکشی تحت تاثیر زبان فرانسه خیلی تغییر کرده است. یک نکته جالب که همیشه برایم جالب بود، بیان عدد " دو " بود در زبان مراکشی، دو به عربی در همه کشورهای عربی می شود " اثنین" که آنرا " اتنین" تلفظ می کنند و تاکید بر بخش دوم یعنی " ..نین " است و تقریباً در محاوره همین " نین " را می شنوی، ولی مراکشی ها به " دو " می گویند "ژوژ" یا در بعضی شهرها " جوج " که تغییر شکل یافته "زوج" است ولی خیلی نرم و لطیف و با تلفظ کامل "ژ" بیان می شود. آنهایی که فکر می کنند در زبان عربی ژ-پ-گ-چ استفاده نمی شود بدانند که در محاوره همه آنها به غیر از " پ " استفاده می شود ولی در مراکش "ژ" را بسیار می شنیدی تقریباً تمام "ج" های نوشتاری در محاوه به " ژ" تبدیل شده و زبان را بسیار لطیف و روان کرده است. تشدید و ساکن هم در کلمات زبان مراکشی زیاد شنیده می شود و کلاً مصوت های بلند را کوتاه و مصوت های کوتاه را ساکن می خوانند و این خصوصیت هم کمی به زبان "بربر" ها ( با کسر ب ) که ساکنان افریقایی تبار و بومی مراکش اند نزدیک است و تمام این مجموعه باعث می شود کسانی که گوششان با عربی خلیجی آشناست، عربی مراکشی را بسیار نا آشنا و جدید بشنود.
مراکشی ها هم می گویند که خلیجی ها زبانشان با چند زبان دیگر مخلوط شده و اصالتش را از دست داده ولی به هر حال زبان هر منطقه ای از جهان تحت تاثیر زبان همسایگان نزدیک و شرایط آب و هوایی تغییراتی کرده و برای بحث درباره واژه " اصالت زبان " باید تعاریفی منطبق با جامعه شناسی و روانشانسی و جغرافیای هر منطقه ارائه داد.
هنوز از جزئیات خوراکی های مراکش ننوشته ام که در نوشته بعد قصد دارم به آن بپردازم.
شهر شفشاون در کمال شلوغی اش، آرامش عجیبی دارد که کمی سحرآمیز است و دست و پایت را به شهر می بندد. قسمتی از شهر که بخش اصلی توریستی شهر است، محدوده ای است که ماشین به آن وارد نمی شود و تمام آدمها پیاده رفت آمد می کنند. تمام کوچه پس کوچه ها پر است از خانه هایی که به صورت مهمانخانه درآمده اند و تشخیص اینکه کدام خانه، معمولی و کدام مهمانسراست کمی دشوار است. اقامتگاه ما هم یکی از همین مهمانسرا ها و البته معروف ترین آن بود.
خانه ای بزرگ ( که در مراکشی به این فرم خانه ها " ریاض " Riad می گویند ) که پس از ورودی وارد حیاط مربع شکلی می شوی که چهار طرف آن راهرو هایی قرار دارد که به قسمتهای مختلف خانه وصل می شوند. معمولاً اضلاع این حیاط مربع با گلدانهای کوچک تزئین شده اند و بالای آن یا کاملاً باز است یا با سقفی شیشه ای پوشیده شده که نورگیر باشد و نور حیاط با نور طبیعی تامین می شود. در راهروها پله های به طبقه بالا می رسد و اتاقهای کوچک و بزرگ خانه در طبقه دوم پخش هستند و راهرویی مربع یا گرد در طبقه بالا هست که رو به حیاط پنجره دارد و راه پله ای دیگر که یا به طبقه ای دیگر و یا پشت بام می رسد.
" کازا حسن " ( خانه حسن ) یکی از همین خانه هاست که یکی از معروف ترین رستورانها و مهمانسراهای شفشاون است ، قسمت هیجان انگیزش این بود که برای رفتن به اتاق، باید از داخل رستوران عبور می کردی. هر اتاق به شکل متفاوتی با دیگر اتاقها دکوربندی شده و همه دارای توالت و حمام مجزا و سنتی هستند. دیوارها سرد و نم گرفته است و همه چیز از میزهای چوبی و لیوانهای سفالی گرفته تا رنگ دیوارها و فرم تخت و پنجره ، برایمان تازگی دارد. آب گرم برای حمام از هفت شب به بعد موجود است و قیمت اتاق، صبحانه و یک وعده غذایی دیگر ( شام یا ناهار ) را شامل می شود که عموماً غذاهای سنتی مراکشی هستند.
در همه رستورانها سه منوی جداگانه به سه زبان فرانسه ، اسپانیولی و انگلیسی موجود است که هر کدام را جلوی مشتری مربوط اش می گذارند، جالب بود که وقتی می خواستم نام غذاها را به عربی ببینم و گفتم منوی عربی بیاورید با تعجب نگاهم کردند و گفتند منوی عربی نداریم!
این قسمت شهر یک میدان بزرگ و سنگفرش شده دارد که تمام زوایای آن از کافه و رستوران پرشده و تمامشان از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مشتری دارند، طبق گفته یکی از رستوران دارها در ماه های جولای و آگوست که به خاطر گرمای اروپا، توریستها به این شهر سرازیز می شوند تا ساعت سه صبح تمام رستورانها پر از مشتری هستند. از مشروب و بار در این شهر خبری نیست و فقط هتل ها مشروب سرو می کنند که خیلی هم طرفدار ندارند، چای نعناع و قهوه و غذاهای متنوع محلی و هوای پاکیزه توریستها را راضی می کند. ضمن اینکه در بعضی از پستوخانه های این کافه ها، مخدراتی هم پیدا می شود توریستها ترجیح می دهند به جای مشروب که همیشه دم دستشان است، این یکی را امتحان کنند که کمیاب تر است.
ادامه دارد...
با اینکه قبل از ورودمان به این شهر عکسهای بسیاری از آن را دیده بودم ولی باز هم هنگام و ورود و تمام مدت اقامت، هیجان زده بودم. شهری که هم ظاهرش و هم باطنش بسیار زنده و هوش ربا است و از آن شهرهاست که دلت بخواهد در آن یکسالی را جا خوش کنی.
نام این شهر در قدیم " شاون " – با کسر واو - بوده است که در عربی مراکشی به معنای " قله" است، هنوز هم اهالی شهر آنرا شاون و اسپانیایی ها با تلفظ خودشان به آن خاون می گویند "شف شاون" یعنی "قله را نگاه کن" و نامی است که بعدها روی این شهر گذاشته شده.
یکی دیگر از جذابیت هایی که این شهر و دیگر شهرهایی که در دامنه کوه های ریف واقع شده اند برای توریستها دارد، در دسترس بودن حشیش محلی و گیاهان مخدری است که در این رشته کوهها می رویند و تا همین چند سال پیش حتی از نظر قانونی هم مصرف و فروش آنها آزاد بوده. امروز از نظر قانونی ممنوع است منتها این قانون از آن قانونهایی است که خیلی اجرا نمی شود و فقط برای کنترل وضع شده، چون خود دولت می داند که یکی از راههای جذب توریست به منطقه است. به محض ورود به شهر و همینکه از تاکسی پیاده شدیم، توسط چند جوان دوره شدیم و اول به اسپانیایی و بعد به انگلیسی همه شان یک حرف داشتند: "مستر...مستر... گود حشیش ! کام تو مای فکتوری! " که این فکتوری یا همان کارخانه، احتمالاً خانه ای است که در باغچه اش حشیش کاشته اند. راستش را بخواهید کمی حسرت خوردم که اهل این حرف ها نیستم چون قاعدتاً اگر قرار باشد حالی باشد از مخدرات، باید در چنین شهری باشد که در و دیوارش خود به خود آدم را مست می کند. به هر حال ما به همان چای نعنای تازه مان بسنده کردیم.
حالا که به چای نعنا رسیدم بگویم که نحوه سرو چای نعنا در کازابلانکا و فز به اینگونه بود، که چای دم کرده را در یک قوری مراکشی نقره ای می ریزند و به آن مقداری شکر اضافه می کنند و در لحظه سرو، یک دسته درسته نعنا به همراه فلفل سیاه خرد شده در قوری می اندازند و در قوری را می بندند و به تعداد مشتریان، استکان کوچک کنار آن می گذارند و این مجموعه را در یک سینی بیضی شکل جلوی مشتری می گذارند.
اگر از کسی که چای را آورده خواهش کنی برایت استکان اول را پر کند، قوری را با فاصله خیلی زیاد از استکان می گیرد و آنرا پر می کند، هر چه فاصله قوری از استکان بیشتر باشد، مهارت قهوه چی بیشتر است و این فاصله باعث می شود که پر شدن آن استکان کوچک با صدای زیاد همراه باشد و در ضمن روی چای کف می کند. یک قوری یک نفره حدود چهار تا پنج استکان چای می دهد.
ولی در شفشاون طور دیگری چای نعنا سرو می شد. در آنجا چای آماده کمی شیرین را در یک لیوان بزرگ شیشه ای می ریزند و دسته نعنا را در همان لیوان می اندازند و جلویت می گذارند و به این ترتیب از اول تا آخر نوشیدن چای، از دیدن و بوییدن نعنا هم لذت می بری، یک جا که ما مشتری آن شده بودیم، غیر از نعنا، شکوفه پرتقال هم در لیوان می انداخت و دل و دینت را با نوشیدن چای از دست می دادی. این را هم در نظر داشته باشید، وقتی می گویم نعنا منظورم این دسته هایی نیست که در سوپرمارکت ها رنگ و رویشان را باخته اند، قبلاً گفته ام که مراکشی ها همه چیز را تازه دوست دارند، نعنا که جای خود دارد. چشمت که به آن می افتد، سبز می شوی خودت.
ادامه دارد...
وضعیت ارتباطات و اینترنت در کل کشور مراکش بسیار خوب و بسیار بهتر از چیزی بود که انتظار داشتم. از سه هتلی که در آنها اقامت داشتیم، دو تایشان در لابی، اینترنت بی سیم پرسرعت رایگان داشتند و آن یکی هم که نداشت دو قدم آنطرف تر از هتل، سه تا کافی نت با کاملترین امکانات و کامپیوترهای نو و تمیز و قیمت ارزان بود.
از وقتی که پادشاه مراکش – سلطان محمد ششم – با یک خانم مهندس کامپیوتر در سال 2003 ازدواج کرده ، وضعیت ارتباطات طی دو سه سال، به سطح بسیار قابل قبولی از نظر بین المللی رسیده است. در تمام شهرهای کوچک و حتی دهات، حتماً بیشتر از یک اینترنت کافه با تجهیزات وجود دارد، تلفن عمومی های جدید کارتی در هر چند قدم هر شهری دیده می شوند و کارتهایش هم همه جا قابل خریداری است و از آنها می شود با تمام دنیا با کیفیت خوب تماس گرفت، موبایل ها در تمام نقاط آنتن دارند و کلاً بگویم که از نظر ارتباطی هیچ مشکلی برای یک توریست وجود ندارد، از نظر تعداد تلفن عمومی وضعیتش از دوبی هم بهتر است، بارها شده که در دوبی دیده ام توریست ها دنبال تلفن عمومی می گردند.
در تمام مدت سفر غیر از یک خانواده ایرانی که هنگام ورود در صف پاسپورت در فرودگاه کازابلانکا کنارمان بود، دیگر با هیچ ایرانی برخورد نکردم و از این نظر این اولین سفری بود که به طور کل در هیچ شهری هیچ ایرانی ندیدیم ولی نکته بسیار قابل توجه و جالب، محبوبیتی بود که رئیس جمهور کشورمان در تمام شهرهای مراکش و بین تمام مردم و از همه قشر دارد و جالب است بدانید نام احمدی نژاد را با چنان غیرت و تعصبی بر زبان می آوردند که من که ایرانی بودم جرات نمی کردم انتقاد کنم.
برخوردهای جالب زیادی در این زمینه داشتم. اولاً اینکه هر جا می رفتیم همه شروع می کردند با من اسپانیایی صحبت کردن، وقتی می گفتم انگلیسی صحبت کنید با تعجب می پرسیدند کجایی هستی؟ من هم می گفتم حدس بزن و هیچ حدسی هم درست از آب در نمی آمد نزدیک ترین حدسی که زده شد از جانب یک راهنما بود که گفت ترکیه ای هستی، وقتی می گفتم نه ، ایرانی هستم، گل از گلشان می شکفت و با هیجان خاصی می گفتند: ایران؟!!، ماشالله... احمدی نژاد وری گود من!!... می پرسیدم چرا؟ می گفتند برای اینکه از هیچ کس نمی ترسد ولی همه از او می ترسند، برای اینکه تنها کسی است که جلوی آمریکا ایستاده.
یک جا در یکی از شهرهای بسیار کوچک ولی توریستی که بعداً راجع به آن خواهم نوشت، به یک نفر تا گفتم ایرانی هستم مشتش را گره کرد در هوا و با فریاد شعارگونه ای گفت: لا اله الا الله ، الله اکبر... الله اکبر.. وری گود...وری گود... ایران... خمینی... احمدی نژاد... فایت ویت امریکا...! من هم که می دیدیم اینها کاسه شان خیلی داغ تر از آش است بحث را ادامه نمی دادم. با هر قشری از مردم که روبرو شدم و فهمیدند ایرانی هستم کم و بیش همین برخورد را داشتند هیچکدامشان هم نپرسیدند نظر خود ایرانیها درباره رئیس جمهور و جنگ با آمریکا چیست، فقط با قدرت و افتخار نام رئیس جمهور ایران را به عنوان سمبل مقاومت در برابر استبداد و زورگویی بر زبان می آوردند.
آنقدر که فهمیدم مراکشی ها به شدت ضد آمریکایی هستند و همین هم یکی از دلایلی است که از عربهای خلیجی خوششان نمی آید آنقدر که حتی زبان عربی خلیجی ها را مسخره می کنند- راجع به زبان عربی مراکشی ها بعداً خواهم نوشت – و همین ضد آمریکایی بودن باعث شده که دولت کنونی ایران را به عنوان سمبل مبارزه با آمریکا دوست داشته باشند. کاش یکی از مشاوران رئیس جمهور پیشنهاد سفری به مراکش را به ایشان بدهد، با این وضعی که من دیدم، استقبالی که انجام خواهد شد، در تاریخ ایران و مراکش بی سابقه خواهد بود.
شهر "فز" (Fes) یا (Fez) سومین شهر بزرگ مراکش و یکی از قدیمی ترین آنهاست، این شهر امسال 1200 سالگی اش را جشن می گیرد و به عنوان مرکز دینی و فرهنگی مراکش شناخته می شود. مدارس دینی با اعتباری در این شهر فعال هستند که از تمام قاره افریقا طلبه می پذیرد همچنین مدارس علمی این شهر در گذشته پذیرای دانشجویان اروپایی بوده است، این شهر یکی از غنی ترین شهرهای مراکش از لحاظ آثار تاریخی و هنر و معماری سنتی مراکش است. شهر دیگری که از این نظر با فز برابری و رقابت می کند شهر " مراکش " است که ما در این سفر فرصت دیدنش را نیافتیم.
شهر فز امروزی از سه بخش جدا تشکیل شده است:
"فز قدیم" که دیواری دور تا دور آن وجود دارد و آنرا از بقیه شهر امروز جدا می کند، " فز جدید " که قسمت گسترش یافته و محل سکونت یهودیها در سال 1465 میلادی بوده و " فز نوول " که باز هم به معنای فز جدید است به زبان فرانسوی و بخشی است که فرانسوی ها پس از در اختیار گرفتن مراکش در سال 1912 به بعد ساخته اند و هنوز هم توسط خود پادشاه مراکش در حال گسترش است.
تمام تمدن قدیم مراکش و مرکز توریستی این شهر در "فز قدیم" یا "فز البالی" خلاصه می شود. طبق کتاب رکوردهای گینس، مدرسه قرویین ساخته شده در سال 859 میلادی در این بخش شهر، قدیمی ترین دانشگاه شناخته شده جهان است. این ساختمان اکنون به عنوان مسجد استفاده می شود و به همان شکل نگهداری می شود.
پشت دیوارهای شهر قدیم، پر است از کوچه پس کوچه هایی که باریکی آنها گاهی به اندازه عرض بدنت می شود و آن قدر این کوچه ها در هم می تنند که هم خودت و هم مسیرت را گم می کنی، پر است از فروشندگانی که قلق خریداران اروپایی شان را می شناسند و قیمتها را برای آنها چند برابر اعلام می کنند و چانه هم به سختی می پذیرند- ولی همچنان محل چانه زدن باز است - ، پر است از خانه هایی که از فرط پیری دیوارهایشان چروک خورده، پر است از کافه و رستوران سنتی، پر است از خانه های بازسازی شده و به شکل مهمان پذیر در آمده و... پر است از آدم، آدمهایی که آنقدر درهم فشرده راه می روند که گاهی ایستادن را برایت غیر ممکن می کنند. روزی که ما از شهر قدیم دیدار کردیم تراکم جمعیت چیزی بود در حد بازار بزرگ تهران ولی راهنما می گفت امروز از روزهای خلوت است، اگر معمولی باشد جمعیت حرکتت می دهد. بدون راهنما بسیاری از قسمتهای شهر قدیم را نمی توان دید، ما راهنما داشتیم و از بخت یاری، راهنمای خوبی هم داشتیم.
بر خلاف چیزی که بهمان گفته شده بود و فکر می کردیم، با اینکه فضای شهر قدیم بسیار شلوغ است ولی از امنیت بسیار بالایی برخوردار است، پلیس های لباس شخصی زیادی در کوچه ها همراه توریست ها حرکت می کنند و هر حرکتی را زیر نظر دارند.
بیشتر فروشندگان به زبانهای عربی ، انگلیسی، فرانسه و اسپانیایی در حد خرید و فروش و معرفی اجناسشان تسلط دارند بعضی ها غیر از اینها آلمانی هم بلد بودند من گاهی از اینکه یک فروشنده به سرعت به چهار زبان با چهار نفر صحبت می کرد به راحتی بین زبانها سوئیچ می کرد دهانم باز می ماند، بسیاری شان سواد خواندن و نوشتن ندارند ولی این زبانها را در حد محاوره روزمره بلدند.
طبق اعلام سازمان جهانگردی مراکش، در سال 2007 بیشترین توریست به ترتیب از این کشورها به مراکش آمده است: فرانسه، اسپانیا، انگلستان، بلژیک و آلمان.
دو عکس این صفحه هر دو از همین قسمت شهر هستند، عکس رنگی در قدیم بازار نجاران و عکس سیاه و سفید بازار پارچه فروشان بوده اند که البته امروز کاربری شان تغییر کرده است.
غذاهای سرپایی و کنار خیابانی همیشه جزو جالب ترین چیزهای هر شهر جدیدی است که می روم. در کازابلانکا اولاً پر است از کافه هایی که صندلی هایش کنارهم و رو به خیابان چیده شده و جمعیتی مشتاق، خیلی جدی به خوردن چای بعد از ظهر و تماشا کردن مردم مشغولند( تماشا کردن در کازابلانکا کار خیلی مهمی است !) و پر است از رستورانهایی که نوعی شاورما با سالاد سرو می کنند. ساندویچ های شاورماهایش با دوبی فرق دارد، در نان بزرگتری قرار دارد و با مایونز و سالاد کلم لای نان قرار می گیرد، سر میزها خردل تیز قرار دارد و در ظرفهای کوچکی مایونز و کچاپ برایت می آورند.
زیتون نقش عمده ای در تمام غذاها و پیش غداهای مراکش دارد، معمولاً وارد هر رستوران که می شوی قبل از آوردن غذا یک ظرف کوچک زیتون که یا در آبلیمو یا در سرکه خوابانده شده با خلال دندان برای برداشتنشان، جلوی مشتری قرار می گیرد.
مراکشی ها فقط گوشت تازه روز می خورند، به همین خاطر غذاهای گوشتی شان بسیار لذیذ است، در خیابان ها پر است از مغازه های گوشت فروشی که گوشت روز را عرضه می کنند و معمولاً در همان محل بساطی هم برای کباب کردن آنها مهیاست، برای خریدن کباب، از خرید گوشت تا خوردنش را در یک محل انجام می دهی.
قیمت خوراکی ها بر خلاف چیزی که فکر می کردم گران است، فست فود ها از دوبی هم گرانتر هستند، یک منوی معمولی یکی از فست فودها که در دوبی 20 درهم است در کازابلانکا معادل 30 درهم امارات است که می شود حدود 8.3 دلار. غذای اصلی رستورانها از پانزده - شانزده دلار شروع می شود به بالا. واحد پول مراکش، درهم مراکشی است که حدود یک دهم یورو است.
این دو روزی که در کازابلانکا بودیم چون مصادف شده بود با تولد حضرت محمد و تعطیلی دینی رسمی، هم شهر خیلی فضای کم حس و حالی داشت، هم زندگی شبانه کاملاً تعطیل بود، بار بعدی که به این شهر آمدم فضای زنده تری در آن دیدم. اصولاً کازابلانکا در بین شهرهای مراکش و حتی قاره افریقا به شهر خوشگذرانی معروف است که من این فضا را در برخورد اول ندیدم ولی در ورود دوباره به این شهر در روزهای آخر سفر، کاملاً این فضا را حس کردم.
پی نوشت: در حال حاضر که این نوشته را پست می کنم، آخرین روز سفرمان در مراکش را می گذرانیم، فردا به دوبی بازخواهیم گشت ولی سفرنامه را به روال خودش و به ترتیب شهرهایی که رفته ام ادامه خواهم داد، عکس هم زیاد گرفتم که چندتایش برای وبلاگ و چندتایش برای فلیکر است امیدوارم وقت کنم در هفته آینده هم وبلاگ را به روز نگه دارم و هم به چند عکس سروسامان دهم.
در خیابانهای مرکزی کازابلانکا که راه می روم، شدیداً یاد معماری و فضای شهری خیابان جمهوری ، سپه و توپخانه تهران می افتم، ساختمانهای دولتی و بانکهای بزرگ همه ساختمانهایی سنگی با ستونهایی بلند دارند، درست مانند ساختمان بانک ملی در انتهای خیابان سپه، کلاً همه چیز آشناست، فکر می کنی داری در تهران پنجاه سال پیش راه می روی، ولی آدمها انگار فرق دارند...
اولین برخوردی که با مراکشی ها داشتم در هواپیما بود و چیزی که توجهم را جلب کرد، نگاه بود. مراکشی ها و به خصوص در کازابلانکا خیلی نگاه می شوی، یعنی نگاهت می کنند، مثل یک ده کوچک که یک خارجی پایش را در آن گذاشته باشد، همه نگاهت می کنند، از داخل هواپیما تا تمام مدتی که در کازابلانکا بودیم، سنگینی صدها نگاه را در لحظه رویمان احساس می کردیم، تقریباً بگویم امکان نداشت کسی از کنارمان رد شود و لحظه هم که شده نگاهمان نکند، البته بیشتری ها لزومی نمی دیدند که زیر چشمی و لحظه ای نگاهت کنند، از دور که می آمدند چشم می دوختند در چشمت تا از کنارت رد شوند!!
وقتی داری از چیزی عکس می گیری آنقدر به تو و دوربینت و چیزی که داری از آن عکس می گیری نگاه می کنند که خنده ات می گیرد، خیلی وقتها مردم می آمدند پشت دوربین می ایستادند و از زاویه دوربینت به چیزی که نشانه رفته بودی نگاه می کردند تا بفهمند چه چیزی آنجاست که تو می بینی و او ندیده.
خلاصه وقتی با کوله پشتی و دوربین و قیافه خارجی در یک چهارراه می ایستی به راحتی می توانی هزاران خط فرضی را از چشمان مردم به نقطه ای که ایستاده ای ترسیم کنی.
بیشتر از هفتاد درصد جمعیت خانمی که ما دیدیم محجبه بودند و آنها که بی حجاب بودند یا خودشان وقتی به من نگاه می کردند لبخندی لوند تحویل می دادند، یا توسط مردان دیگر در حال تعقیب شدن و متلک شنیدن بودند. آقایان هم خیلی راحت دنبال هر کس می خواهند می افتند و شروع به متلک گفتن می کنند و این روند آنقدر طبیعی است که پیش خودم فکر کردم شاید اگر خانمی کسی را دنبال خودش نبیند سرخورده شود چون برخورد خانمها هم خیلی با این موضوع طبیعی است. همان فضایی که وقتی دختران دبیرستانی، پسری را دنبال خودشان می کشانند را تصور کنید در شهر برای مردان و زنان شهر اتفاق می افتد. این داستان برای بعضی از محجبه ها هم بود ولی نه به اندازه بی حجاب ها. حجاب در چنین فضایی کاملاً ابزاری محافظت کننده محسوب می شود. البته این هم واضح و مبرهن است که وقتی می گویم حجاب منظورم حجاب در همه جای دنیا غیر از ایران است، یا حجابی نیست یا اگر هست پوششی کامل است.
مراکش از کشورهای است که در دنیا به چند نام خوانده می شود. خود مراکشی ها و اعراب آنرا به نام "مغرب" می شناسند و این نام از آنجا آمده که در قدیم مجموعه کشورهای شمال غربی قاره آفریقا به نام سرزمین مغرب خوانده می شدند، تونس کنونی مغرب الاول بوده، الجزایر کنونی مغرب الاوسط و مراکش کنونی مغرب الاقصی یعنی مغرب دور و این شده که نام مراکش در میان اعراب به مغرب باقی مانده است. ولی در میان سرزمین های دیگر به نام مهمترین شهرش یعنی " مراکش " تعمیم داده شده و پس از کمی تغییر "Morocco" نامیده می شود و در ایران به نام مراکش معروف است که دقیقاً نام یکی از شهرهای قدیمی و بسیار معروف این کشور است خارجی ها این شهر را "Marakesh" یا "Marakech" می نامند. جالب است که در بین تمام کشورهای دنیا فقط ترکیه است که به جای شهر مراکش شهر مهم دیگر این سرزمین را برای نامیدن نام کشور برگزیده و آنرا "فاس" می نامند که نام یکی از قدیمی ترین شهرهای این کشور و قاره افریقاست، ما و دیگر کشورها، این شهر را "Fes" یا "Fez" می نامیم.
کازابلانکا (Casablanca) از دو قسمت کازا به معنی خانه و بلانکا به معنی سفید در زبان اسپانیایی تشکیل شده و معنی کلی آن می شود " خانه سفید " و این نامی است که پرتقالی ها پس از تصرف این شهر در سال 1515 بر این شهر گذاشته اند که در آن زمان خانه های محلی این شهر کاملاً سفید بوده اند ولی در سال 1755 زلزله شدیدی تقریباً تمام شهر را نابود می کند و دیگر از آن خانه های سفید خبری نیست. در عربی این شهر به "دار البیضاء" شناخته می شود که همان معنی را می دهد.
زبان رسمی کشور عربی و دین رسمی اسلام است ولی در شهرهای بزرگ، همه بدون استثناء فرانسه را به راحتی صحبت می کنند چون زبان دومی است که در مدارس تدریس می شود و حتی بعضی خانواده ها از بچگی با فرزندشان فرانسه صحبت می کنند. آنقدر که من به گوشم خورد خودشان معمولاً با هم عربی صحبت می کنند ولی وقتی چیزی از آنها می پرسی در لحظه ای با فرانسه سلیس شروع به پاسخ گفتن می کنند. عربی شان هم با عربی خلیجی که ما در دوبی می شنویم متفاوت است هم از نظر لهجه و هم از نظر به کاربردن کلمات. در جنوب مراکش یعنی خود شهر مراکش و بعد از آن زبان " بربری" (Berber) هم صحبت می شود که زبان قبایلی است به نام بربر که پیش از آمدن اسلام در این کشور صحبت می کرده اند. بسیاری از ساکنین انگلیسی بلد نیستند چون با فرانسه و عربی کارشان در همه جا پیش می رود.
بر خلاف چیزی که خیلی ها تصور می کنند، کازابلانکا پایتخت مراکش نیست، بلکه مهمترین مرکز تجاری و شناخته شده ترین شهر آن است، اغلب پروازهای مستقیم از کشورهای دنیا به مقصد کازابلانکا صورت می گیرد به همین دلیل بسیاری نام پایتخت مراکش را نمی دانند. پایتخت مراکش شهر " رَباط " است که پایتخت سیاسی و محل استقرار حکومت پادشاهی این کشور است. نسبت کازابلانکا و رباط مانند نسبت دوبی و ابوظبی است، بسیاری از نقاط دنیا اگر اطلاعاتشان آنقدر باشد که دوبی را کشور مستقل ندانند، آنرا پایتخت امارات می پندارند و نام ابوظبی کمتر به عنوان پایتخت شناخته شده است.
باز هم از کازابلانکا خواهم نوشت...