پژمانبلاگ
سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹
El secreto de sus ojos
یک تجاوز، دو عشق، کمی راز و موسیقی خوب، چیزهایی است که در هم تنیده می شوند و داستان فیلمی را شکل می دهند، که هیچ کادر بدِ بدون فکری ندارد و هیچ حرف اضافه ای نمی زند.
"راز چشمهایشان" را ببینید.

برچسب‌ها: ,

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸
Avatar

شیوه فیلم سازی جیمز کامرون به گونه ای است که آنقدر به تصویر می پردازد، یا آن چنان تصویر را پردازش می کند، که برای بیننده چاره ای جز دل سپردن و خیره شدن به تصاویر باقی نمی گذارد و این فرم فیلم سازی باعث شده که این کارگردان چندین بار، در طول تاریخ سینمای معاصر، در نوع خودش اولین ها را بسازد. "بیگانه گان"، "ترمیناتور"، "تایتانیک" و امروز "آواتار".

تمام فیلم های بالا در زمان خودشان منحصر به فرد و پیشرو بودند و از نظر تصاویر و جلوه های ویژه کاملاً نو و مبتکرانه و حتی پیشرو بوده اند.


این حجم عظیم تصاویر جدید و ایده های خیره کننده، البته که برای بیننده لذت بخش است و او را راضی از سالن سینما بیرون می فرستد، ولی آن تاثیر عمیقی را که یک داستان قوی و خوش استخوان، روی بیننده می گذارد، در فیلمهای کامرون به سختی می یابی. شاید بتوان گفت که از این نظر تایتانیک کمی وضع بهتری نسبت به بقیه فیلمهای کامرون دارد ولی به آن هم که بعد از گذشت کمی زمان نگاهی می اندازی، متوجه تاریخ مصرف دار بودنش می شوی.


"آواتار" مثل بقیه اولی های کامرون، همانقدر شوکه ات می کند که آن هیبت عجیب و کریه موجودات سیاره دیگر در "بیگانه گان" و قابلیت های مرد جیوه ای در "ترمیناتور" شوکه ات کرده بود. همانقدر هیجان زده از روی صندلی سینما یا صندلی خانه ات بلند می شوی و می توانی ساعت ها از شخصیت های خیالی فیلم و تصاویر باورپذیری که باورت نمی شده در سینما ببینی، صحبت کنی.

راستش قصد دیدن فیلم را نداشتم تا اینکه آنقدر نظرات مثبت از کسانی که فیلم را دیده بودند، شنیدم که آخرین ساعات سال 2009 میلادی را روی صندلی سینما گذراندم. در حقیقت سال 2009 وارد سالن سینما شدم و نیم ساعتی پس از آغاز سال 2010 از سالن بیرون آمدم. از دیدن فیلم هم پشیمان نیستم ولی همش این را با خودم می گویم، که کاش همانقدر که روی جلوه های بصری فیلم کار و توجه شده بود تا بینندگان را میخکوب کند، روی داستان و فیلمنامه هم کار می شد. "آواتار" خیلی قابلیت این را داشت که با یک داستان قوی تر، کل فلسفه آفرینش و مرگ و مفهوم زندگی کردن را با سوالات قوی تری که در ذهن تماشاگر باقی می گذاشت، بکاود، ولی با همان فرمول های همیشگی، به یک داستان معمولی با موضوع تهاجم، با یک بدمن و گودمن و چند فداکاری از نوع هالیوودی و یک داستان عشقی بسنده کرده و ترجیح داده سوالاتی که تماشاگران از خود می پرسند حول محور جلوه های ویژه فیلم باشد تا بخش انسانی فیلم.

در یک کلام، "آواتار" به طور تمام عیار، یک فیلم هالیوودی بود. به همین دلیل دور از ذهن هم نیست که امسال اسکارها را درو کند. اگر به بخش تین ایجری وجودم رجوع کنم، باید بگویم که از دیدن فیلم هیجان زده هم شدم، از دیدن این همه نوع آوری در ثبت تخیل. تا هر جا که فکر می کنی این تصویر سازی ها می رود، باز هم جلوتر از انتظاراتت حرکت می کنند.

ولی از روی تجربه دیدن چنین فیلم هایی، می دانم که اگر پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی، روزی تلویزیون در حال پخش آن باشد، هیچ چیز نیست که تحریکم کند دیدنش را ادامه بدهم. من به این نوع فیلم می گویم فیلم دارای تاریخ مصرف. ارزشش هم به اندازه همان زمانی است که برایش صرف کرده ای و یکبار آن را دیده ای.

"آواتار" هیجان انگیز بود، شاید کمی هیجاناتت را هم تخلیه کند ولی چیزی در تو باقی نمی گذارد که به دردت بخورد.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸
DIFF 2009
فستیوال بین المللی فیلم دوبی از 9 تا 16 دسامبر 2009 کارش را آغاز خواهد کرد.

فستیوال امسال با فیلم موزیکال "نه" اثر راب مارشال - کارگردان شیکاگو- افتتاح می شود.
"زنان بدون مردان" اثر شیرین نشاط، مستند "تهران بدون مجوز" اثر سپیده فارسی ،"حیران" اثر شالیزه عارف پور، "broken Embraces" آخرین اثر پدرو آلمادوار را، قصد دارم در جشنواره امسال ببینم.
احتمالاً فیلمهای خوب دیگری نیز در جشنواره هستند ولی من نرسیدم برنامه فیلمها را به طور کامل ببینم و فیلمهای دیگری انتخاب کنم. اینها دم دست ترین فیلمها بودند که به نظر می رسید ارزش دیدن داشته باشند.

سایت رسمی جشنواره برای اطلاعات بیشتر:
www.dubaifilmfest.com


برچسب‌ها: , , , , ,

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸
چند فیلم برای دیدن:

Das Leben der Anderen

فیلم آلمانی "زندگی دیگران" محصول سال 2006 که در همان سال جوایز بسیاری از جمله اسکار بهترین فیلم خارجی را از آن خود کرد.
در آلمان شرقی سال 1984 که زندگی اغلب نویسندگان و روشنفکران، زیر ذره بین دولت آلمان شرقی است و در بیشتر خانه ها دستگاه شنود کار گذاشته شده، یک نمایشنامه نویس مورد اعتماد، از این قانون مستثنی است ولی بنا به دلایلی سرویس امنیتی آلمان شرقی موسوم به استاسی، تصمیم به شنود زندگی او می گیرد. مسئول تیم شنود و مراقبت از او، پس از مدتی مشاهده زندگی شخصی این نویسنده، تحت تاثیر فضای زندگی و افکار او قرار می گیرد و ...
فیلم با تکیه بر تصویر و پرهیز از دیالوگهای بی مورد، خط بسیار روان و جذابی دارد و بارها در طول فیلم تماشاگر را غافلگیر می کند و تا آخرین صحنه فیلم، چیزی برای تحت تاثیر قرار دادن بیننده در چنته دارد.
دی وی دی "زندگی دیگران" با ترجمه "The lives of Others" جدیداً وارد بازار امارات شده و برای خرید و کرایه کردن موجود است.


Revolutionary Road

سام مندس، کارگردان فیلمهای ماندگاری چون "زیبایی آمریکایی" و "جاده ای به سوی تباهی" این بار نیز مانند زیبایی آمریکایی سراغ موضوعی رفته که به دغدغه اصلی انسان، روزمرگی، می پردازد. فیلم بر اساس رمانی قدیمی به همین نام ساخته شده و زندگی زن و شوهری در دهه پنجاه را روایت می کند که با داشتن دو فرزند، زندگی آرام و یکنواختی را می گذرانند. تا جایی که زن خانواده پیشنهاد تغییر در زندگی و مهاجرت به پاریس را عنوان می کند. از این به بعد لایه های مختلف آدمهای یک خانواده و اطرافیانشان یکی پس از دیگری عریان می شود و هر چه به پایان فیلم نزدیک می شویم دریچه ای درونی تر به روابط انسانی برای تماشاگر گشوده می شود و در نهایت پس از پایان فیلم، بیننده است و یک مشت سوال که برای جواب دادن به آنها باید زندگی را کاوید.
بر خلاف زیبایی آمریکایی که محوریت داستان با یک مرد بود، در "جاده رولوشنری" یک زن داستان را هدایت می کند و انصافاً کیت وینسلت خوب از عهده اش برآمده است. صحنه هایی در فیلم هست که نشان از شناخت کارگردان از شخصیت زن در داستان دارد و البته اینکه کیت وینسلت در زندگی واقعی همسر کارگردان است خودش کمک بزرگی به شناخت ریزه کاری های شخصیت اصلی داستان کرده است.
زوج دی کاپریو و وینسلت هم پس از یازده سال که از هم بازیگری آنان در تایتانیک می گذرد، خوب از آب درآمده.
دیدن فیلم را برای آنها که حتی یکبار به فکر فرار از گرداب روزمرگی افتاده اند، توصیه می کنم. ولی این را هم می گویم که سرعت فیلم باز به نسبت زیبایی آمریکایی کمی کند است و شاید یکی از پارمترهایی که باعث شده کمی مهجور بماند هم همین باشد.

Doubt
ِ
"شَک" یکی از تئاتری ترین فیلمهای سال 2008 است. کارگردان آن کارگردان تئاتر است و نمایشنامه شک را هم خودش نوشته و بعد آنرا به فیلم نامه برگردانده است. نمایشنامه شک جایزه پولیتزر سال 2005 و چند جایزه مهم ادبی دیگر برده است ولی اینها باعث نمی شود که فیلمش هم خوب از آب در بیاید.
خب قطعاً فیلمی که فیلیپ سیمور هافمن و مریل استریپ در آن هم بازی باشند را باید دید و قطعاً نمی تواند از استانداردهای این دو بازیگر پائین تر باشد.
"شک" داستان یک شک است که تا انتها به یقین تبدیل نمی شود و فضای معلق آن در تمام فیلم شناور است. یک راهبه و مدیر یک دیر مذهبی(مریل استریپ) به کشیش دیر(فیلیپ سیمور هافمن) مشکوک می شود که از یکی از دانش آموزان پسر سیاه پوست سوء استفاده می کند. همین. این تمام ماجرا است و چیزی که در فیلم شاهد آن هستیم گفتگوهایی با موضوع مذهب و انسان و شک است که آنقدر متنوع نوشته شده که زمان یکصد دقیقه ای فیلم را بسیار کوتاه تر جلوه می دهد.
از آنجا که فیلم کاملاً وابسته به دیالوگ است، پارمترهای سینمایی، کمتر در فیلم غالب می شوند و صحنه ها هم بسیار تئاتری هستند و البته که به همین خاطر میزانسن ها بسیار خوب هستند.
بازی ها هم همگی بدون استثنا خوب هستند و در کل مجموعه ای از آب درآمده که می توانم بگویم دوستش داشتم و شاید پس از سالیانی باز هوس دیدنش به سرم بزند.


... و برای ندیدن:

Nights in Rodanthe

یک عاشقانه حوصله سر بر. اگر قرار باشد فیلمی درباره عشق در میان سالگی ببینم، ترجیح می دهم چیزی شبیه پلهای مدیسن کانتی باشد تا این فیلم آبگوشتی که همه چیزش کلیشه خالص بود، حتی صحنه های معاشقه اش که آدم را یاد دهه هشتاد می اندازد.

Bella

انتظارم خیلی بیشتر از این بود. باز هم یک عاشقانه با تم مکزیکی که در طول یک روز در نیویورک می گذرد. تبلیغش خیلی اغوا کننده است: "داستانی عاشقانه و واقعی که نشان می دهد چگونه یک روز، زندگی سه نفر را برای همیشه تغییر می دهد". داستان شاید کمی جالب باشد ولی فیلم کند و خسته کننده و پر از صحنه های اضافی است. وقتتان را تلفش نکنید.


برچسب‌ها:

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸
Gran Torino

همان آرامش همیشگی، همان تنهایی کلنجار برانگیز تمام شخصیتهای اصلی فیلمهای کلینت ایستوود، در فیلم آخرش Gran Torino نیز تماشاگر را رها نمی کند و در آرامشی باور نکردنی، آنقدر عمیق روابط انسانی را برایت به تصویر می کشد که وقتی فیلم تمام می شود، خودت می مانی و تیتراژی که دوست داری نوشته هایش تا همیشه بالا بروند و تو همچنان که ساکت روی صندلی ات نشسته ای، تن به هیپنوتیزم این نوشته ها و موسیقی آرام بدهی و به هزار چیز ناگفتنی فکر کنی.
کلینت ایستوود اعلام کرده که این فیلم آخرین فیلمی است که به عنوان بازیگر در آن ظاهر می شود و حقاً که این کار آخر را خوب تمام کرد. تمام بار فیلم روی پیرمرد تلخ غرغروی فیلم است که از ابتدا می دانی قرار است دوستش داشته باشی.
استاد در این سالهای آخر، بد جوری دود از کنده شان بلند می شود. Gran Torino را دوست داشتم.

برچسب‌ها:

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷
Slumdog Millionaire

همیشه وقتی فصل جوایز سینمایی فرا می رسد، همه منتظرند تا ببینند چه فیلمهایی نامشان بر سر زبان می افتد و معمولاً همه جار و جنجال ها از گلدن گلوب به بعد شروع می شود.

هر چند وقت یکبار ناگهان فیلمی از نا کجا سر بر می آورد و تمام جوایز سال را درو می کنند و همه می گویند این دیگر از کجا پیدایش شد. بعد از اینکه چنین فیلمی در یکی دو جشنواره معتبر جایزه گرفت، معمولاً این روند را تا اسکار ادامه می دهد و آنرا هم می برد، مثل اینکه جشنواره ها در یک جور رودربایستی گیر می کنند و فیلمی را که در چند جشنواره قبلی جایزه گرفته رویشان نمی شود جایزه ندهند!

من از پنج فیلم کاندیدای اسکار تا به حال همین "میلیونر زاغه نشین"را دیدم ولی به نظرم نرسید فیلمی باشد که ارزش این همه جار و جنجال را داشته باشد.

البته که فیلم خوبی است و البته که من هم اگر این همه جایزه نمی گرفت اصلاً اسمش را هم نمی شنیدم ولی این غوغایی که این روزها از این فیلم برپاست، به باورم فراتر از لیاقت و ظرفیتش است.

بارزترین خصوصیت فیلم و قوی ترین آن، داستانش است که مربوط به سینما نیست و ادبیات است چون فیلم از روی یک کتاب بنام Q&A ساخته شده و انصافاً بسیار داستان جذابی است. درخشان ترین بخش سینمایی فیلم، فیلم برداری آن است که بسیاری از صحنه هایش را در خاطره حک می کند. باقی قضایا همه غوغاست و به قول دایی جان ناپلئون: کار، کار انگلیساس..!!

شاید سطح سینمای امسال خیلی افت کرده که چنین فیلمی بهترین فیلم سال باشد ولی عجالتاً فیلم گرسنگی که پیشتر از آن نوشتم، از نقطه نظر سینمایی در بسیاری جهات بر میلیونر زاغه نشین برتری دارد.

گرفتن اسکار بهترین فیلم را که قطعاً امشب به این فیلم تعلق می گیرد را هم پیشاپیش به دست اندرکاران و هنرپیشه های بهت زده از شهرتش، تبریک می گویم.

برچسب‌ها:

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷
مصاحبه با بنیچیو دل تورو درباره "چه"

بنیچیو دل تورو، هنرپیشه پورتوریکویی، اخیراً در فیلم چهار ساعت و نیمه "Che" به کارگردانی استیون سودربرگ در نقش چه گوارا بازی کرده که این فیلم در جشنواره فیلم دوبی نمایش داده شد. البته به دلیل طولانی بودن زمان فیلم، در اکران عمومی در دو قسمت نمایش داده خواهد شد.

فیلم را در جشنواره فیلم دوبی دیدم ولی فعلاً قصد ندارم درباره اش بنویسم. اخیراً مجله "Time Out" مصاحبه ای با بنیچیو دل تورو انجام داده که هوس کردم برای وبلاگم ترجمه اش کنم.

ترجمه، هول هولکی و کم دقت است و سواد نصفه نیمه انگلیسی من هم مزید بر علت، کلاً چیز دندان گیری از آب درنیامد ولی با این حال پستش می کنم. با اینکه کمی طولانی شد ولی به نظرم نباید دو تکه شود.

استفاده تجاری و غیر تجاری از متن فارسی هم (اگر به درد کسی خورد) با ذکر منبع، آزاد است.


روزنامه نگار: تبریک میگم، شما در فیلمی بازی کردید که برای اولین بار از یک تی شرت الهام گرفته شده!

دل تورو: این رو دیگه نشنیده بودم! ممنون.


روزنامه نگار: به نظرتون یک کم مسخره نیست که عکس چه گوارا برای پرفروش شدن چیزهای مختلف بکار میره؟

دل تورو: نه، لزوماً این مسخره نیست. منظورم اینه که تی شرت حداقل تی شرته، اون چیزی که من فکر می کنم کمی مسخره است، اینه که عکسش رو روی شیشه ودکا یا جت اسکی می بینیم.


روزنامه نگار: جت اسکی چه گوارا واقعاً خنده داره!

دل تورو: از اون خنده دارتر اینه که اون کسی که این عکس رو گرفته هیچ وقت چیزی از فروش این همه چیز، عایدش نشده.


روزنامه نگار: شما در جشنواره کن، جایزه بهترین بازیگر مرد رو برای بازی در فیلم "چه" گرفتید، این جایزه رو چطور با اسکار مقایسه می کنید؟

دل تورو: " کن " من فکر می کنم یک جورهایی مثل المپیکه، اسکار، اسکاره. این دو ربطی به هم ندارند. ولی به هر حال هر جایزه ای برای یک فیلم، بخشی از تجارت در سینماست. حداقل، من اینطوری بهش نگاه می کنم. می تونه یک راهی باشه برای فروش بهتر فیلم.بالاخره باید یک جوری مردم رو برای دیدن فیلم ترغیب کرد، اگر جایزه می خواد ابزارش باشه، به نظر من ایرادی نداره.


روزنامه نگار: بهمون بگید، یک فیلم اسپانیایی زبان چهار ساعت و نیمه دو قسمته، اون هم از شخصیتی که آمریکایی ها خیلی کم می شناسنش، چطور ساخته شد؟

دل تورو: راستش رو بخواین، باید بگم بدون اعتبار و شناختی که اسکار برای من آورده بود، شاید فیلم ساخته نمی شد. این باعث شد حضور من، سرمایه گذاران رو برای سرمایه گذاری روی فیلم توجیه کنه. از طرف دیگه، شاید شما بتونید یک مستند دو ساعته راجع به چه گوارا بسازید، ولی یک فیلم دو ساعته هرگز. اگر هم بسازید حتی نمی تونید ادعا کنید که شمه ای از شخصیتش رو نمایش دادید.


روزنامه نگار: حالا چرا در دو قسمت؟

دل تورو: دلیلی که من قبول کردم فیلم رو در دو قسمت بازی کنم، این بود که استیون سودربرگ این طوری می خواست. نه به خاطر خودش و شخصیتش و ... از این حرفها که همه می زنند، به خاطر اینکه دلیلی که برام آورد، قانع کننده بود. اولش قرار بود فقط آخرین سال زندگی چه گوارا رو به تصویر بکشیم، که همون "Guerilla" یا "Che: Part II " بود ولی چیزی که به فکر استیون رسید این بود که اگه کسی فقط این فیلم رو ببینه و هیچ چیزی راجع به زندگی "چه" قبل از این دوران ندونه، و از طرفی فقط چه گوارا رو در حد عکس روی یک تی شرت بشناسه، با خودش می گه: " این مرتیکه که دیوونه اس!" و اینطوری بود که ایده ساخت"Che: Part I" یا "Argentine" شکل گرفت.


روزنامه نگار: فیلم برداری فیلم بعدی تون، "The Wolf Man "درست بعد از تموم شدن فیلم "چه" شروع شد، بازی توی این فیلم رو برای این قبول کردید که بتونید با ریشهای چه گوارا توی این فیلم نقش یک گرگ نما را بازی کنید؟!

دل تورو: باید این طور می شد. ولی نه، این یکی تمامش گریمه.


روزنامه نگار: کمی غیر عادی نبود از یک شورشی مارکسیست، ناگهان به یک گرگ نما تبدیل شدن؟

دل تورو: مثل یک جور پوست انداختن بود بعد از چه گوارا. وقتی تا این حد در یک نقش فرو میری، یک جایی هست که برای تموم شدنش باید ناگهان نابودش کنی، اینجاست که میری سراغ یک نقش خیلی متفاوت و همه چیز رو می شکنی. فکر کنم این نقش گرگ نما برای سلامتیم خوب بود ولی احتمالاً خیلی مسخره از آب در اومده.


روزنامه نگار: نقشتون در “The Wolf Man” یک سیر تکاملی طبیعیه نسبت به اولین نقش سینماییتون در فیلم "Big Top Pee-wee" که نقش "دوک صورت سگی" رو بازی می کردید.

دل تورو ( با خنده ): آره ، "The Wolf Man " می تونه پدر جد بزرگش باشه!


روزنامه نگار: خب، بعد از این می خواهید چی کار کنید؟

دل تورو: بعد از این مصاحبه؟ می خوام غذام رو بخورم.


روزنامه نگار: البته منظورم کار بعدی تون در سینما بود ولی حالا که گفتید، چی می خواهید بخورید؟

دل تورو: یک کم سالاد گوجه فرنگی، یک کم گوشت و یک اسپرسو.


روزنامه نگار: آره، برای یک گرگ نما، غذای خوبیه.

دل تورو: پس اگه اجازه بدید، شروع کنم.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷
Hunger

فیلم "Hunger" یا "گرسنگی" اولین فیلم بلند کارگردان انگلیسی استیو مک کوئین ( نه آن استیو مک کوئین هنرپیشه که بیست و هفت سال پیش مرده)، به چند هفته آخر زندگی بابی ساندز، در زندان معروف و مخوف Maze در ایرلند شمالی می پردازد.


در این نوشته قصد دارم کمی از فیلم بنویسم و نه از داستان آن. جریان اعتصاب غذای بابی ساندز بارها گفته شده، این فیلم هم بیان و زبانی دیگر است از همان داستان، ولی چیزهایی دارد که آنرا دیدنی می کند. با اینکه سعی ام بر این است که این نوشته جذابیت دیدن فیلم را از بین نبرد ولی با این حال اگر فیلم را ندیده اید توصیه ام این است که ادامه نوشته را پس از دیدن فیلم بخوانید.


خط اصلی فیلم به سه بخش تقسیم می شود.

بخش اول، نمایش "اعتصاب پتو" (پوشیدن پتو به جای لباس زندان) و "اعتصاب عدم نظافت" ( عدم استحمام و مالیدن مدفوع به در و دیوار سلولها) زندانیان که قبل از اعتصاب غذای بابی ساندز شروع شده بود ولی به نتیجه نرسید.

در این بخش، خط داستان به طور سیال روی چند شخصیت تمرکز می کند و با نمایش جزئیاتی به ظاهر بی اهمیت از حرکات آنها، نکات عمیقی را از درون شخصیت و وضعیت روحیشان بیان می کند. دوربین روی شخصیتها می چرخد و از این شخصیت به آن شخصیت می پرد و با کلوزآپ هایی بسته طولانی و تاکید بسیار بر صداهای جزئی و عدم استفاده از موسیقی، سکوتی سنگین و عمیق را بر فضای فیلم حاکم می کند و این فرصت را به بیننده می دهد که روی شخصیتها توقف کند. این بخش با سر و صدای زیاد و اعتراضات زندانیان و سرکوب این اعتراضات توسط مسئولین زندان و هجومی از صحنه های خشن، به بخش دوم می پیوندد.


بخش دوم: یک گفتگوی طولانی و تنها دیالوگ با اهمیت فیلم، بین بابی ساندز و یک کشیش درباره شروع اعتصاب غذا و دلایل آن.

با اینکه به دلیل لهجه ایرلندی گفتگوهای این سکانس، حدود هفتاد درصد مکالمه ها را در سینما از دست دادم ولی از نظر بازی و تکنیک فیلم سازی یکی از به یاد ماندنی ترین سکانس های است که در سالهای اخیر دیده ام.

کل این بخش حدود بیست و دو دقیقه گفتگو بین دو شخصیت است که هفده دقیقه و نیم آن بدون هیچ کات با یک برداشت و با دوربین ثابت گرفته شده که در نوع خود رکورد محسوب می شود.


بخش سوم: تقریباً بدون دیالوگ، متمرکز بر ایام اعتصاب غذا و جزئیات آن است تا انتها. رنگ قالب این بخش سفید و نورها غلو شده هستند. بازی مایکل فاسبندر در نقش بابی ساندز فقط با بدن و نگاه است و به خاطر لاغری بسیار شدید و رژیم غذایی خاص او، تمام صحنه ها با حضور کادر کامل پزشکی اورژانس گرفته شده. فاسبندر به خاطر بازی در همین بخش و البته بخش دوم که اجرای آن بسیار مشکل است، لیاقت کاندیداتوری اسکار را دارد هر چند که فیلم به خاطر مستقل بودن، کمتر شانسی برای جوایز اسکار خواهد داشت.


فیلم موسیقی متن ندارد و در عوض پر است از صداهای معمولی که با تاکید بر هر یک از آنها، انبوهی از معانی به سمت تماشاگر سرازیر می شود. پک سیگار، هام سنگین و بم هوا هنگام بارش برف، نفس، قدم، صدای بال مگس و بسیاری صداهای دیگر بارها در مخت کوبیده می شود و حتی گاهی بسیار آزارت می دهد.


" گرسنگی" روایتی شاعرانه است از یک اعتصاب و انتقادی که بسیاری به فیلم گرفته اند هم همین است. اینکه فضای فیلم نه تنها از این حرکت تقدیر می کند بلکه نوعی تقدس برای بابی ساندز قائل می شود و به همین دلیل هم هست که پیش بینی می شود نمایش فیلم در انگلستان با واکنش هایی منفی از سوی مردم مواجه شود.


من به عنوان بیننده ای که نه میهن پرستی ایرلندی برایم مهم است و نه سیاستمداری انگلیسی، از لحن و لهجه فیلم و طرز بیان یک واقعه به این شکل، بسیار لذت بردم و مطمئنم که به خاطر دریافت کامل دیالوگهای بخش دوم هم که شده دی وی دی فیلم را دوباره خواهم دید و مطمئن هستم که فیلم بعدی استیو مک کوئین، کارگردان فیلم را بدون درنگ می بینم.


گرسنگی جایزه دوربین طلایی جشنواره کن 2008 را برده است.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷
پنجمین فستیوال فیلم دوبی

پنجمین جشنواره فیلم دوبی، برنامه های امسال خود را اعلام کرد. این جشنواره از یازدهم تا هجدهم دسامبر در دوبی برگزار خواهد شد.

آنطور که اعلام شده، الیور استون، سلما هایک، نیکلاس کیج، دنی گلاور، گلدی هان و براندون فریزر از مهمانان مخصوص امسال هستند.

فیلم افتتاحیه جشنواره امسال "W" ساخته الیور استون است که با حضور خودش اکران خواهد شد.

طبق رسم هر سال در این وبلاگ بعد از دیدن برنامه فیلمها، فیلمهایی را که به نظرم به درد دیدن می خورند را در اینجا می نویسم و البته که ممکن است در مواردی اشتباه کرده باشم، یا اینکه با سلیقه فیلمی خواننده ای متفاوت باشد، پس اگر خواستید بلیط فیلمی را بخرید، خودتان هم راجع به آن یک تحقیقی بکنید. لینک تمام فیلمها روی نامشان در این صفحه موجود است ولی این بار به جای ارجاع به سایت همیشگی دیتا بیس فیلمهای سینمایی، تمام لینکهای این صفحه به سایت جشنواره دوبی خواهند بود که در آنجا می توانید زمان پخش هر فیلم و سینمای مربوطه را هم مشاهده کنید.

"W" ساخته الیور استون به زندگی جرج دبلیو بوش از زمان دانشجویی تا ریاست جمهوری می پردازد.

"Che" یا "Guerilla" فیلم چهار ساعته استیون سودربرگ در باره زندگی ارنستو چه گوارا.

"Snow" محصول مشترک بوسنی، آلمان، فرانسه و ایران با داستانی زن محور.

"Entre Les Murs" یا "The Class" محصول کشور فرانسه برنده نخل طلای جشنواره کن امسال که داستانش در یک کلاس درس می گذرد و نگاهی است از زاویه دید یک معلم فرانسوی به شاگردان اکثراً مهاجر منطقه ای فقیر نشین در پاریس.

"Blindness" فیلمی که بر اساس رمان کوری خوزه ساراماگو ساخته شده.

"Hunger" محصول انگلستان است و دو هفته آخر اعتصاب غذای بابی ساندز را روایت می کند.

"Cadillac Records" فیلمی درباره صنعت ضبط و پخش موسیقی در دهه پنجاه آمریکا.

"Salamandra" محصول آرژانتین با تمرکز بر زندگی یک کودک که در خانواده ای ناآرام زندگی می کند.

" نیلوفر " ساخت کشور لبنان و فرانسه است ولی هنرپیشه ها و زبان فیلم فارسی است و فاطمه معتمد آریا در آن بازی می کند. داستانش درباره ازدواج اجباری دختران جوان جنوبی است.

"Aref Squared" مستندی ایرانی ساخته نادر داوودی. آرزوی یک راننده تاکسی در تهران، دیدن خواننده افسانه ای اش عارف است. این آرزو توسط کارگردان فیلم محقق می شود و احساسات این راننده در تمام لحظات قبل و بعد از رسیدن به آرزویش ثبت می شود.


از سینمای ایران غیر از چند فیلم کوتاه و مستند، دوفیلم "سه زن" و " آواز گنجشکها" در بخش سینمای جهان حضور دارند.


در جشنواره امسال برای اولین بار بخش "فیلم مارکت" هم وجود دارد برای ارائه و فروش فیلمهای سینمایی به پخش کنندگان بین المللی.

بلیط های جشنواره از دیروز( پنجشنبه 27 نوامبر ) در سه مکان امارات مال، فستیوال سیتی و تئاتر مدینت جمیرا به فروش می رسد.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷
کمی فیلم
دو فیلم 88mintes و Butterfly on a wheel را دیدم. اولی را در سینما و دومی را به وسیله دستگاه دی وی دی پخش کن.
هر دو از آن فیلمهایی هستند که حماقت آدمیزاد را با کلک داستان پردازی می زنند توی سرش. از آنها که تا آخر داستان منترت می کند و بعد سرت داد می کشد: " دیدی احمق، گول خوردی، باز هم نفهمیدی داستان به کجا می خواست برسد، دیدی من بردم !"
چنین فیلمهایی که داستانهای پرسوال و پیچیده دارند باید در انتها خیلی با قدرت تمام شوند تا بیننده احساس نکند سر کار بوده است، فیلم هشتاد و هشت دقیقه شروع بسیار خوبی دارد و در ده دقیقه اول فکر می کنی با فیلمی پر مغز سر و کار داری و قرار است دست و پنجه نرم کنی ولی از بعد از نیم ساعت کمی سوالهای توی سرت تکراری می شود و در آخر که گره داستان گشوده می شود می توانی بگویی "همین؟!". فیلم را برای بازی آل پاچینو رفتم و در سینما دیدم ولی او هم گویا حوصله نداشته زیاد از حد انرژی بگذارد.
Butterfly on a wheel هم کل داستان را می شد در نیم ساعت خلاصه کرد و وقت تماشاچی را نگرفت. هیچ بازی جالب توجه یا فیلم برداری یا موزیکی نداشت که بگویی به خاطر همان نکته، فیلم به دیدنش می ارزد. در این ژانر، فیلمهای "The Game " و "Seven" از کارهای دیوید فینچرهمچنان ماندگار هستند. با اینکه در پایان باز هم حماقتت را به رخت می کشند ولی آنقدر حریفت قدر است که دوست داری ماتت کند.

فیلم دیگری که دیدم و بسیار لذت بردم "The Assassination of Jesse James by the coward Robert Ford" بود.
نام فیلم همین قدر طولانی است و جالب است بدانید یکی از شرایطی که براد پیت برای بازی در این فیلم در قراردادش ذکر کرده این بوده که نام فیلم از زمان فیلمنامه تا زمان نمایش تغییر نکند.
مدتها بود نور پردازی و فیلم برداری اینقدر ظریف و لطیف و پر از حس در هالیوود ندیده بودم. تمام بازی ها خوب بود به خصوص کیسی افلک (برادر بن افلک) که در نقش رابرت فورد بازی می کرد. خود براد پیت هم معلوم بود خیلی برای نقش جسی جیمز زحمت کشیده، خودش هم یکی از تهیه کنندگان فیلم است و مطمئناً نیم نگاهی به اسکار داشته که البته چیزی نصیبش نشد.
کارگردان فیلم را نمی شناختم. اندرو دومنیک نیوزلندی است و این دومین فیلمی است که ساخته ولی می دانم فیلم بعدی اش هر چه باشد با کله خواهم دید. آنقدر شعور در فیلمسازی اش بود که به این راحتی ها نمی تواند فیلم بد بسازد. داستان فیلم ممکن است برای ما ایرانیها کمی خسته کننده باشد. فیلم، داستان ماه های آخر عمر جسی جیمز را تا زمان به قتل رسیدنش توسط باب (رابرت) فورد به تصویر می کشد. ما چون پیش زمینه ای ذهنی از نام جسی جیمز نداریم شاید به سختی با داستان ارتباط برقرار کنیم ولی آنطور که فهمیدم در امریکا کسی نیست که نام یا داستانی از جسی جیمز نشنیده باشد. تبهکاری که با دزدی از اموال دولت و سرقت محموله های بانکی به نیازمندان کمک می کرده... ولی فیلم راجع به دزدی و وسترن بازی و این حرف ها نیست، فیلم با کند و کاو در روزهای آخر عمر جسی جیمز، به موازات، شخصیت باب فورد، قاتل جسی جیمز را معرفی و باز می کند و سیر روانی ای که باب، از شیفتگی اش نسبت به جسی جیمز تا قتل او طی می کند را به تصویر می کشد.
این فیلم به طرز غیر منتظره ای آرام است و به خاطر همین آرامشش می توانم بگویم شاعرانه ترین فیلم وسترنی که دیده ام همین فیلم بوده است.


برچسب‌ها:

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
سنتوری

فیلم سنتوری را دیدم... کاش نمی دیدم. کاش آخرین فیلمی که از مهرجویی در ذهنم مانده بود همان "مهمان مامان" می ماند. خرابش کردم با دیدن سنتوری.

نمی شود به آسانی قضاوت کرد که چه می شود کارگردانی با تفکرات مهرجویی چنین فیلمی می سازد من هم نمی خواهم قضاوت کنم. به عنوان یک بیننده عادی دوست دار مهرجویی برایم کاملاً فیلم نا امید کننده ای بود و غیر از یکی دو سکانس کوتاه و گذرا، هیچ تاثیری از فیلم نگرفتم. شاید یکی از دلایلش این باشد که از فضای اجتماعی حال حاضر ایران دورم و داستان برایم ملموس نیست ولی غیر از داستان مشکلات دیگری هم با فیلم داشتم.

گلشیفته فراهانی – که کلاً از بازی اش خوشم می آید- انرژی بسیار کمتری نسبت به بهرام رادان برای نقشش گذاشته و به همین دلیل تمام صحنه هایی که دو نفری حضور دارند غیر واقعی از آب درآمده در عوض یکی دو صحنه ای که مسعود رایگان و بهرام رادان روبروی هم قرار می گیرند صحنه های قدرتمندی شده.

کاملاً مشهود است که بهرام رادان کاری بزرگ برای بازی در این فیلم انجام داده و برای این نقش کاملاً وقت گذاشته، مضراب زنی سنتور و لب زدن بسیار خوب و صحنه های اعتیاد، همه به اندازه و باورپذیرند ولی کلیت فیلم آنقدر ضعیف است که بازی خوب او هم در آن گم می شود.

البته کنار تمام ایرادهایی که بی رحمانه بر فیلم گرفته می شود این را هم باید در نظر گرفت که یک فیلم از زمان تصویب فیلمنامه تا روی پرده – تازه این فیلم که روی پرده هم نیامد – آنقدر دچار محدودیت و تغییرو اصلاح می شود که کارگردان مجبور می شود با آن تغییرات در حین کار کنار بیاید و دست آخر چیزی که از آب در می آید محصولی است که بسیار با ایده اولیه تفاوت دارد. دیگر نمی شود صحنه های داخلی مهمانی ها را اینطور نشان داد و بیننده باور کند، دیگر نمی شود صمیمیت زن و شوهر و دوست دخترو دوست پسر را با انداختن شال گردن دور گردن دیگری نشان داد، این می شود که صحنه های داخلی همه دارای پرده ای هستند که بیننده را از فیلم جدا می کند و نمی گذارد وارد فضای فیلم شود.

احتمالاً بیننده ای که بتواند با یکی از شخصیت های فیلم همذات پنداری کند از فیلم خوشش خواهد آمد ولی تمام شخصیت ها برای من دور و دست نیافتنی به نظر آمدند. حتی کلاری هم فیلم بردار نبود تا با کادرهای فوق العاده اش زبان فیلم را تغییر دهد.

اگر از ابتدا نام مهرجویی را بر روی فیلم نمی دانستم امکان نداشت حدس بزنم او کارگردان فیلم است. فیلم سنتوری را دوست نداشتم...اصلاًً... ولی منتظر فیلم بعدی او می مانم.

برچسب‌ها:

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶
پرسپولیس در امارات
بالاخره بعد از کش و قوس فراوان، فیلم "پرسپولیس" در مجموعه سینماهای سینه استار امارات اکران شد. مدتی قبل این فیلم در لیست فیلمهای بعدی نمایش قرار داشت ولی ناگهان نامش از روی وبسایت حذف شد تا اینکه آخرهفت گذشتهه بدون مقدمه فیلم را اکران کردند و ایرانیان مشتاق و کنجکاو به سوی سینماها سرازیر شدند.
اینکه فقط سینه استار این فیلم را نمایش می دهد و گراند سینما از اجرای آن خودداری کرده خودش قابل تامل است که احتمالاً به خاطر مدیریت ایرانی گراند سینماست، همان سینمایی که بعد از کلی تبلیغات، از نمایش فیلم سنتوری منصرف شد.
این بده بستانهای ایران و امارات برایم جالب است ، سیاست امارات تا اینجا یکی به نعل یکی به میخ بوده و گاهی که یک حالی به ایران می دهد از آن طرف یک حالی هم باید بگیرد. نمایش فیلم پرسپولیس در جشنواره فیلم ابوظبی در سال گذشته باعث شد هیچ خبری از این جشنواره در رسانه های ایران منتشر نشود. نمایش این فیلم در سینماهای دوبی آنهم درست موقعی که ایرانیها برای مسافرت شب عید به دوبی آماده می شوند از آن کارها بود، نمی دانم این فیلم قرار است تا عید روی پرده بماند یا نه ولی اگر در تعطیلات نوروز روی پرده باشد با توجه به اینکه امسال به خاطر کنسرت گوگوش ایرانیان بیشتری در ایام نوروز به اینجا خواهند آمد، می تواند یک اتفاق تاثیر گذار محسوب گردد.

در مورد خود فیلم باید بگویم، هر چیزی دو سو دارد، این فیلم نگاهی است به هر حال یکسویه از زوایه دید یک زندگی به جریاناتی که بعد از انقلاب در ایران به وجود آمده، ولی از قضا این " سو " خیلی ها ایستاده اند که جزئیات داستان فیلم را از نزدیک تجربه کرده اند و با دیدن فیلم خاطرات خوش و ناخوشی برایشان زنده می شود. در لحن داستان اگر هم از نظر منتقدین بزرگنمایی شده باشد، ولی در اصل وقوع اتفاقات، عموماً متفق القول هستند مگر کسانی که "سوی " دیگری ایستاده اند و مایلند همه چیز را سیاه و سفید ببینند.
دوست داشتم از آن " سو " هم انیمشنی ببینم که به دغدغه روزمره آدمها می پرداخت، آدمهایی که در سالهای اول تغییر حکومت ایران، غیر از فکر جنگ،عاشق می شدند، تفریح می کردند و به موسیقی ممنوع گوش می دادند. تمام هنرمندانی هم که اینها را در زمان خودش فیلم کرده اند آنموقع محدود بوده اند و امروز هم نگاهشان تغییر کرده و در نتیجه اجازه کار ندارند.

پرسپولیس فیلم ماندگاری نیست، چون تنهاست می درخشد، فکری است که فرصت بیان شدن پیدا کرده ولی همینکه بیان شده، غنیمت است

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶
سه فیلم
قطعاً دیگر اصلاً تعجب نمی کنید که یک مدت کرکره این وبلاگ پایین باشد و یک دفعه مطلبی سر در بیاورد. قبلاً راجع به این نوشتن ها و ننوشتن ها زیاد نوشته ام دیگر بی خیال می شویم...

مدتی است در خانه به دیدن سریال “Lost” مشغولیم و این باعث شده کمتر دی وی دی فیلمی را کرایه کنم و ببینم و از این نظر کمی از بازار فیلم عقب افتاده ام از طرفی صنعت تلویزیون آمریکا خیلی کنجاوم کرده و تصمیم گرفته ام چند سریال پربیننده را ببینم.
به همین خاطر آخرین فیلمهایی که دیده ام در سینما بوده اند و از آن جمله اند فیلمهای زیر:

Charlie Wilson’s War
جنگ چارلی ویلسون ساخته برادران کوئن درباره قسمتی از زندگی واقعی یکی از نمایندگان کنگره آمریکاست که در زمان اشغال افغانستان توسط شوروی، از نفوذش برای کمک به مجاهدین افغان برای جنگ با شوروی استفاده می کند.
هر چند که معمولاً به صداقت اینطور فیلمها نمی توانم اعتماد کنم ولی فرم روایی جذاب و طنز آشکار فیلم، باعث شد که از دیدن فیلم لذت ببرم. ترکیب تام هنکس ( با نقشی متفاوت با چیزی که همیشه از او دیده ایم )، جولیا رابرتز و فیلیپ سیمور هافمن از آنجایی که همه کارشان را خوب بلدند ، خوب از آب درآمده ولی این فیلیپ سیمور هافمن جانور جدید دنیای بازیگری آمریکاست، اولین سکانسی که در این فیلم به معرفی اش می پردازد آنقدر برایم کوبنده بود که تا چند دقیقه در سینما شوکه بودم که این آدم چطور توانسته اینقدر تمام جزئیات صورت و صدایش را تغییر دهد و این نقش را بیافریند.

No Country for Old Men
قبل از فیلم آنقدر راجع به آن شنیده بودم که سطح انتظارم خیلی از فیلم بالا رفته بود و در نهایت، کمتر از چیزی بود که انتظار داشتم ببینم ولی با این حال فیلمی است که باید دید و می شود از دیدنش لذت برد به شرطی که با دید یک فیلم اکشن به تماشایش ننشینیم. فیلم لایه های زیرینی دارد که با بار اول دیدن شاید خیلی مشهود نباشند. الان حافظه ام یاری نمی کند ولی آنطور که یادم است فیلم " فارگو " همین برادران کوئن را بیشتر دوست داشتم ولی باید آنرا با دید امروز ببینم و بتوانم کنار هم قضاوتشان کنم. این فیلم از آن دسته فیلمهایی است که بدون دردسر قابل نمایش در سینماهای ایران هست و احتیاجی به سانسور هم ندارد – شاید هم تا به حال نمایش داده اند - . نوشته مفصل تری در کاغذ دیجیتال در این باره نوشته ام که می توانید اینجا بخوانید.

The Kite Runner
فیلم بادبادک باز که بر اساس رمان معروف نویسنده افغان خالد حسینی ساخته شده، اگر چه از نظر سینمایی کار فوق العاده ای نیست ولی به خاطر جذابیت و تنوعی که خود داستان خالد حسینی دارد، دیدنی و تاثیر گذار است به خصوص برای ما ایرانی ها که زبان فیلم را بی واسطه می فهمیم.
داستان فیلم از روایت زندگی دو کودک همبازی و رفیق در افغانستان ِ آباد دهه هفتاد شروع می شود و ضمن مروری به اتفاقات سیاسی و اجتماعی ای که در این سه دهه برای مردم افغانستان افتاده است، محوریت داستان را با دنبال کردن زندگی یکی از آن دو کودک حفظ می کند و تا به امروز ادامه می دهد. بیشتر زبان فیلم فارسی است و همایون ارشادی در نقش دوم فیلم ظاهر شده که این دو عامل باعث شده که فیلم برای ایرانیها جذابیتی دو چندان داشته باشد.
از مارک فورستر کارگردان این فیلم قبلاً “Finding Neverland” و "Stranger than Fiction" را دیده ایم.

دو لینک زیر از کاغذ دیجیتال نیز شاید برایتان خواندنی باشد:
مطالب پراکنده گردآوری شده درباره فیلم
گزارش حضور این فیلم در اختتامیه جشنواره فیلم دوبی

برچسب‌ها:

دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۶
دو فیلم خوب در جشنواره دوبی

از فیلمهایی که امسال در جشنواره فیلم دوبی دیدم دو فیلم، قابل توجه و گیرا بودند که عبارت اند از " 4ماه، 3 هفته و 2 روز " و " لبه بهشت " که از دیدن هر دو بسیار لذت بردم.

"4ماه، 3 هفته و 2 روز" از کشور رومانی که برنده نخل طلای امسال جشنواره کن شد، فضایی سیاه و کمی آزار دهنده دارد. نبود موسیقی متن، ریتم کند و سکوت های طولانی ، بیننده را در عمق داستان میخکوب می کند، آنقدر که یادم می آید تمام فیلم دوربین روی دست حرکت می کند و باعث شده عدم تعادلی که در داستان وجود دارد در تمام صحنه ها به بیننده منتقل شود. داستان فیلم با استرس پیش می رود ولی تامل و تاکید روی بعضی صحنه ها استرس فیلم را کنترل کرده. بازی ها بسیار روان هستند و چند سکانس طولانی شاهکار دارد که با یک برداشت گرفته شده ، مدتها بود سکانس طولانی که چند بازیگر درگیر آن باشد و اینقدر روان پیش برود ندیده بودم، در این فیلم دو سکانس اینگونه هست که به راحتی فراموش نخواهم کرد.
با توجه به اینکه دیروز اعلام شد که این فیلم جزو پنج کاندیدای دریافت جوایز گلدن گلوب در رشته فیلمهای خارجی است، پیش بینی اینکه در اسکار هم حضور داشته باشد چندان دور از ذهن نیست.

" لبه بهشت " فیلمی از سینمای آلمان و به کارگردانی یک ترک مهاجر آلمانی است. نود درصد دیالوگ های فیلم به زبان ترکی است و داستان فیلم همان داستانی است که من همیشه از روایت آن لذت می برم، آدمهایی که بدون آنکه خودشان بدانند در نقاطی از زندگی به هم مربوط شده اند، زنجیره ای از اتفاقات مستقل که وقتی از دورتر به آن نگاه می کنی به صورت یک مجموعه واحد در می آید و در نهایت.... همه به هم مربوطیم.
لبه بهشت فیلمنامه ای بسیار قوی و گیرا دارد و خیلی هوشمندانه روایت شده، فیلم در سه اپیزود بیان می شود که داستان هر اپیزود با دو اپیزود دیگر ارتباط دارد و لحن بیان فیلم آنقدر جذاب است که مهلت نمی دهد ساعتت را در زمان دو ساعته فیلم نگاه کنی.
اینگونه فرم روایت چند سالی است که در سینمای جهان تکرار می شود و هنوز هم جذابیتش را از دست نداده، بعید نمی دانم این فیلم هم جزو پنج کاندیدای اسکار فیلم خارجی امسال باشد.

اگر دنبال دیدن فیلمهای متفاوتی از سینمای غیر هالیودی هستید، دیدن هر دو فیلم بالا را هر وقت و هر طور که به دستتان رسید توصیه می کنم. داستان هر دو فیلم به گونه ایست که امکان دیدن قانونی آن در شبکه رسانه ای فعلی ایران غیر ممکن است، به همین خاطر خوشبختانه نه تلویزیون و نه شبکه ویدیویی به جان این دوفیلم نخواهند افتاد تا تکه پاره اش کنند، آنها که ایران هستند می توانند با خیال راحت دنبال نسخه های خارجی آن باشند.

برچسب‌ها:

شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۶
کارامل با طعم لبنانی
فیلم " کارامل " فیلم متفاوتی از سینمای لبنان است به کارگردانی یک زن و با داستانی کاملاً زنانه. داستان با محوریت یک آرایشگاه زنانه پیش می رود و طی فیلم گوشه ای از زندگی و مشکلات چند زن که در همسایگی هم زندگی می کنند را می بینیم. این فیلم اولین فیلم بلند کارگردان زن لبنانی " نادین لبکی " است که خودش هم در فیلم نقش اول را بازی می کند. فیلم در جشنواره های کن و تورنتو به نمایش در آمده و از طرف کشور لبنان برای اسکار بهترین فیلم خارجی به آکادمی اسکار معرفی شده.به عنوان فیلم اول یک کارگردان فیلم خوبی است ،احتمالاً برای آنهایی که فیلمهای متفاوت سینمای عرب برایشان جالب است، یا آنها که می خواهند رنگ و بویی از زندگی زنانه لبنان– که شباهتهایی هم با زندگی زنانه ایران دارد – را ببینند، جالب خواهد بود.
من دیر این فیلم را کشف کردم و این روزها، روزهای آخر نمایشش در سینماهای امارات است ولی هنوز سینه استار امارات مال و گراند سینمای ابن بطوطه در سانس های محدودی نمایشش می دهند، اگر دوبی هستید و وقت دارید از دیدنش پشیمان نمی شوید.

فیلم "تقاطع" ساخته ابوالحسن داودی را دیدم. نیم ساعت اول فیلم و معرفی ها خیلی خوب و روانند ولی همه نتیجه گیری ها شتابانه صورت گرفته. با زبان موسیقایی ، ریتم فیلم را دوست داشتم ولی کاش ملودی بهتری داشت.

یک جفت کفش نادر داشتم که هشت نه سالی بود که برایم صمیمانه کار می کرد، چند وقت پیش کف جفتش با هم ترک خورد و راهی سطل آشغالشان کردم. گذاشتمشان روی درب شوت زباله ساختمان، جفتشان کردم، نیم نگاهی بهشان انداختم، کمی خاطره مرور کردم و... درب شوت را بستم.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۶
معرفی سه فیلمی که اخیراً دیده ام:

Flags of Our Fathers

این فیلم و فیلم بعدی که معرفی می کنم آخرین فیلمهایی هستند که با کارگردانی کلینت ایستوود به نمایش در آمدند و بلافاصله پشت سر هم در یک لوکیشن فیلمبرداری شده اند. " پرچمهای پدران ما " درباره فتح یکی از جزایر استراتژیک ژاپن توسط آمریکا در خلال جنگ جهانی دوم است. داستان از یک عکس آغاز می شود، عکسی که چند سرباز آمریکایی را در حال برافراشتن پرچم آمریکا بر قله ای در جزیره فتح شده نشان می دهد. حین تقدیر دولت آمریکا از سربازانی که در عکس مورد نظر حاضرند، به صورت فلش بک به جریان واقعی فتح جزیره و برافراشتن پرچم می رسیم و هر چه در داستان بیشتر جلو می رویم، قضیه مدال و تقدیر از افراد داخل عکس بیشتر برایمان مسخره و بچه گانه جلوه می کند. توجه اصلی فیلم بر تفاوت دیدگاهی است که بین نگاه مردم عادی خارج از جبهه و جنگجویانی که در کارزار شرکت داشته اند، وجود دارد.
انتظار نداشته باشید از کلینت ایستوود یک فیلم جنگی خشن ببینید این را با مقایسه ماهیت خشنونتی که در این فیلم و نجات سرباز رایان است می توانید بفهمید. خشونت نجات سرباز رایان آنقدر عمیق است که نمی توانید با فکر کردن به جلوه های ویژه و گریم خودتان را گول بزنید تا مورمورتان نشود ولی خشونتی که در این فیلم هست مصنوعی است چون اصلاً کلینت ایستوود آدمی نیست که بتواند خشونت را نشان دهد. این یکی نیز مثل بقیه فیلمهای کلینت ایستوود، فیلمی است با نگاهی کاملاً انسان گرایانه ولی این بار با گرایش جمعی و گروهی، تدوین فیلم هم عالی است.

Letters from Iwo Jima
ایوو جیما نام همان جزیره استراتژیکی است که در معرفی فیلم قبل گفتم. این بار از دید ژاپنی ها به ماجرای فتح – یا به عبارتی اشغال – جزیره نگاه می کنیم. جزیره ای که جزو کشور ژاپن است و سربازان ژاپنی برای نجاتش تلاش می کنند. در " نامه هایی از ایوو جیما "، بیشتر به آرمانهای مشترکی توجه می شود که همیشه در هر دو سوی جبهه های جنگ وجود دارند. فرمانده ژاپنی که در آمریکا تحصیل کرده و دوستان زیادی آنجا دارد، قهرمان المپیک ژاپنی که در المپیک لس آنجلس قهرمان شده، حالا باید همان آمریکایی ها را بکشند تا وطنشان را نجات دهند. مادر یک سرباز آمریکایی در نامه اش همان آرزوهایی را برای فرزندش کرده که مادر یک سرباز ژاپنی. هر دو طرف قربانی اند. چیزهایی که در این دو فیلم بیان می شود، داستان های مشترکی است که در تمام جنگها شاهدش هستیم ولی کمتر به آنها توجه می شود.
این فیلم بعد از فیلم " پرچمهای پدران ما " به نمایش در آمد.کل زبان فیلم - غیر از چند صحنه کوتاه - ژاپنی است و دیالوگها هم طوری ساده و با ریتم آرام تنظیم شده اند که به هیچ وجه چیزی را در زیر نویس از دست ندهی.
نگاه انسان گرایانه کلینت ایستوود در این فیلم خیلی متکی به فرد و عمیق تر از فیلم قبلی است ولی من از خط داستانی فیلم قبل – پرچمهای پدران ما – بیشتر خوشم آمد و احتمالاً به خاطر کندی ای بوده که در فیلم ژاپنی عمداً ایجاد شده تا مخاطب بیشتر با تصاویر ارتباط برقرار کند تا دیالوگ. در هر حال دیدن هر دو فیلم را یک بار برای آقایان پیشنهاد می کنم. فکر می کنم خانمها کمتر با فیلم ارتباط برقرار کنند.

A Good Year
آخرین فیلم ریدلی اسکات که یکی از بهترین هایش هم هست. یک تاجر موفق انگلیسی که در بورس خرید و فروش ارز – نمونه ای از مشاغل تماماً مادی گرا - کار می کند، پس از فوت عمویش ، خانه و تاکستان شراب او را در یکی از شهرهای آرام فرانسه به ارث می برد و برای فروشش عازم محل می شود. ضمن حضورش در آنجا خاطراتی از کودکی اش در آن خانه و تاثیراتی که این عمو بر زندگی اش گذاشته را مرور می کنیم.
داستان فیلم خیلی ساده و قابل پیش بینی جلو می رود ولی بیان آن با عوامل مختلف و از جمله طنزی بسیار پررنگ، فیلم را از اول تا آخر دیدنی می کند. تقابل نور آبی و ساختمانهای خشن و فضای سرد لندن با نور زرد و ساختمانهای سنتی و فضای گرم پرُونس در فرانسه، تقابل زبان انگلیسی با زبان فرانسوی ، تقابل ویسکی و شراب، از جمله تضاد های پر رنگی است توجهت را جلب می کند. فیلم هر چند که انتهایی آرمانگرایانه و تقریباً غیر ممکنی دارد ولی فرم بیان فیلم باعث شده که به یک بار دیدنش بیارزد. با اینکه بازیگران خوبی در فیلم بازی می کنند ولی بازی ها پر رنگ نیست البته شخصاً دوست داشتم به جای راسل کرو هنرپیشه دیگری نقش اول فیلم را داشت، شاید یکی مثل نیکلاس کیج که خباثت ذاتی اش کمتر از راسل کرو باشد ولی گویا استاد بعد از گلادیاتور بد جوری به راسل گرو گیر داده.

برچسب‌ها:

شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶
La Môme

یک مطلب را شش ماه پیش جزو سفرنامه فرانسه نوشته بودم ولی یادم رفته بود پستش کنم و آنهم درباره فیلم " لَ مُم " است که درباره زندگی ادیت پیاف ساخته شده. این فیلم از این هفته در دوبی نشان داده می شود. می خواستم به مطلبی که نوشتم لینک بدهم دیدم پستش نکرده ام. امروز که مطلب را خواندم دیدم در فضای حال حاضر اینطوری نمی نویسم و از پستش صرف نظر کردم.


فیلم را در فرانسه و بدون زیرنویس انگلیسی دیدم و قبل از ورود به سینما نگران این بودم که چون زبان فرانسه نمی دانم از فیلم لذت نبرم ولی بازی ها و موسیقی و تدوین آنقدر سیال است که سوار بر فیلمت می کند و با خود می برد، حتی بعضی صحنه ها که کاملاً وابسته به دیالوگ بود گریه ام گرفت.

لَ مُم در فرانسه یعنی " کوچولو" و پیاف در زبان عامیانه به گنجشک هم گفته می شود و فیلم ، روایت گر زندگی این گنجشک کوچولو است که برای فرانسوی ها تقریباً تبدیل به اسطوره شده. تمام ترانه های معروف پیاف را در فیلم می توانید بشنوید. ضمن اینکه بازیگر نقش پیاف( ماریون کوتیارد)سنگ تمام گذاشته.

فرقی نمی کند با موسیقی پیاف آشنایی دارید یا نه، طرفدار هر نوع فیلمی که هستید دیدن این فیلم را شدیداً توصیه می کنم.آنها که دوبی هستند در سینما دیدنش را از دست ندهند،حالا که به دوبی رسیده خودم هم دوباره فیلم را با زیر نویس انگلیسی خواهم دید.


یک فیلم فرانسوی دیگر هم که به نظر خیلی دیدنی می آید به سینماهای دوبی آمده که بعد از دیدنش به معرفی اش می پردازم.

برچسب‌ها:

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶
سه فیلم
سه فیلم در دو هفته ای که گذشت دیدم ، دو تا را در سینما و یکی را در خانه.

Death Proof
آخرین فیلم کوئنتین تارانتینو، که در کن پارسال هم کاندیدای دریافت نخل طلا بوده. همانطور که احتمالاً قبلاً گفته ام، من فرم فیلمسازی تارانتینو را دوست دارم و تا به حال هر چه از او دیدم خوشم آمده. اصلاً مهم نیست داستان فیلمش راجع به چیست، تکنیکی که در تدوین و بکار بردن موسیقی و رنگ در تصاویرش استفاده می کند برایم جذاب است. این فیلم که نامش را باید " ضد مرگ " یا " مقاوم در برابر مرگ " ترجمه کرد در مقایسه با دیگر کارهای تارانتینو برایم جذابیت کمتری داشت ولی دلیل نمی شود که خوشم نیامده باشد. دیالوگ هایش نسبت به دیالوگ های شاهکار " پالپ فیکشن " و " سگدانی " کم مایه تر بودند و تصاویرش هم نسبت به " کیل بیل " ها از بار کمتری برخوردار است. ولی مثل همیشه غافلگیری های عجیب و غریب مرسوم دیگر فیلمهای تارنتینو را داراست.

یکی از خصوصیات جالب فیلمهای تارانتینو این است که درون تمام خشونتهای فیلم هایش ، یک طنز و شاید هجو پنهان وجود دارد که باعث می شود وقتی با آن خشونت روبرو می شوی ندانی که باید بخندی یا حس خشونت طلبی ات را ارضا کنی، که معمولاً هر دو اتفاق می افتد.
تارانتینو خشونت را غیر منتظره، ناگهانی و شدید به خوردت می دهد و معمولاً از غافلگیر شدنت خنده ات می گیرد، صحنه ای که یک راننده معمولی به پلیس نفوذی فیلم سگدانی شلیک می کند و تا آخر فیلم خونریزی وعذابش را تماشا می کنیم و صحنه ای که جان تراولتا در پالپ فیکشن دستش اشتباهی روی ماشه می رود و مغز همکارش را در ماشین متلاشی می کند یا تجاوز به رئیس بزرگ و انتقام گیری اش در پالپ فیکشن از این دست صحنه هاست. در این فیلم هم چنین صحنه هایی وجود دارد. این یکی از مشخصات ثابت سینمای تارانتینو است که ظرافت اجرای آن از هر کسی بر نمی آید.

Hairspray
باز سازی یک موزیکال که دیدنش در سینما انرژی فوق العاده ای در من آزاد کرد.فیلم از ابتدا تا خود خود انتها نمی گذارد آرام بگیری و ترانه بارانت می کند. چینش ترانه ها هم متنوع و به جا است، جان تراولتای دوست داشتنی هم که در این فیلم نقش یک مادر چاق را بازی می کند به جذابیت های فیلم افزوده و فیلم را شدیداً دیدنی کرده. نمی دانم گروه کستینگ چطور به ذهنشان رسیده که این نقش را به تراولتا بدهند ولی واقعاً بعد از چند دقیقه باورت می شود که این شخصیت یک زن تمام عیار است و یادت می رود که این هنرپیشه می تواند همان باشد که در " تغییر چهره " بازی کرده بود البته اضافه کردن پانزده کیلو چربی های مصنوعی به بدن و چهار ساعت گریم روی صورتش هم کمک شایانی به نقش کرده ولی با این وجود انتظار نداشتم تا این حد زنانگی را در تراولتا ببینم.
این فیلم را در هر شرایطی و با هر کیفیتی گیرتان آمد ببینید، حتی اگر از صدا و سیما پخش شد!!!!!

Lost Highway
ماجرای دیدن بعضی فیلم ها برای من خودش داستانی فیلم مانند دارد، گاهی سالها دنبال دیدن یک فیلم هستم و نمی توانم آنرا ببینم و بعد در یک مقطع زمانی که معتقدم زمانش همان موقع بوده، دست سرنوشت! ، من و آن فیلم را به هم می رساند.
از بیشتر از شش سال پیش که فیلمنامه " بزرگراه گمشده " اثر دیوید لینچ را خواندم، می خواهم آنرا ببینم و دیشب بعد از خریدنش از سایت ای بی و یکماه در راه بودن فیلم تا دوبی و یکماه صبر و تحمل من برای اینکه روزی مناسب از نظر انرژی و وقت پیدا شود، این فرصت مهیا شد.
این فرم فیلمسازی لینچ که در " بزرگراه گمشده" و " جاده مالهالند" به کار برده، شبیه خوابی است که جزئیاتش را می دانی ولی نمی توانی سر همش کنی، شکستن خط روایی مرسوم و شکستن زمان و در نهایت جواب ندادن به بسیاری از سوالاتی که در فیلم برایت به وجود می آید، بعد از دیدن فیلم تو را در مجموعه تصاویری رویا- کابوس گونه و با یک سری نشانه، رها می کند تا خودت داستانت را بسازی و علامت سوال هایت را برداری و بگذاری. خود لینچ در مصاحبه ای گفته بود : " مگر در خود زندگی همه سوال هایتان را جواب می گیرید ؟ ". بزرگراه گمشده را دوست داشتم نه برای اینکه فهمیدمش، اتفاقاً برای اینکه نمی فهممش، برای اینکه مرا کنجکاو می کند در دوره های مختلف زندگی، دوباره ببینمش و برداشتهای تازه از آن داشته باشم، کاری که "جاده مالهالند" هم با من کرد و بعد از چهار بار دیدنش در طول دو سال، هر سال مشتاقم ببینمش تا روایت جدیدم را از داخلش در بیاورم. این نوع روایت ، چیزی است که فقط در سینما ممکن است و با هیچ هنر دیگری ممکن نیست.
یک مطلب جالب که راجع به " بزرگراه گمشده " خواندم مقایسه این فیلم با بوف کور صادق هدایت بود که مجید اسلامی در انتهای کتاب ترجمه فیلمنامه همین فیلم نوشته. منظر جالبی بود مقایسه استحاله ها و شخصیت زن در بوف کور و بزرگراه گمشده.
فیلمنامه این فیلم را نشر نی در سری کتابهای صد فیلم، صد فیلمنامه منتشر کرده که هم ترجمه خوبی است و هم در آن به تمام تفاوت های فیلمنامه با فیلم ساخته شده اشاره شده است.

در ضمن آنهایی که دوبی هستند و پارسال نتوانستند فیلم " بازگشت " پدرو آلمادوار را در جشنواره فیلم دوبی ببینند، می توانند از این هفته برای تماشای این فیلم به سینماهای شهر بروند. گفتم که نگید نگفتی.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۶
Lady in the water
بعضی کارگردانها هستند که تحت یک شرایط خاصی در یک دوره زمانی که به وجود آمده از عوامل زیادی است، یکی از فیلمهایشان از دستشان در می رود و خوب می شود و همان فیلم برایشان معیار می شود و از آن به بعد سعی میکنند موفقیت آن را تکرار کنند ولی چون قالب فکری شان از چیزی که خودشان انتظار دارند محدودتر است، دیگر آن موفقیت تکرار نمی شود. اینطور کارگردانها را نباید با نامشان شناخت بلکه باید همان چند فیلم خوبی که احتمالاً در تمام زندگی شان می سازند را به خاطر سپرد و مستقل، از آنها لذت برد. یعنی مثلاً اشتباه است که نایت شیامالان که فیلم " حس ششم " را ساخته را به خاطر بسپاریم و انتظار داشته باشیم از آن به بعد هر چه می سازد خوب باشد، در حالیکه بعضی کارگردانها اصلاً مهم نیست چه می سازند، همان که سلیقه شان را در یک فیلم دخالت می دهند، فیلم دیدنی می شود.
" بانویی در آب " به کارگردانی نایت شیامالان روایت یک افسانه شرقی است که در دنیای امروز اتفاق می افتد ولی آنقدر بد تعریف می شود که سردرگم می شوی که اصلاً ژانر فیلم چیست؟!... ترسناک، فیلم کودکان یا تخیلی؟!... مطمئنم اگر تیم برتون همین داستان را می ساخت چیز دیدنی ای از آب در میامد، هر چند که فضایش تیره تر می شد. ولی این فیلم با این ترکیب کاملاً وقتم را تلف کرد و اکیداً توصیه می کنم اگر دی وی دی اش را هدیه هم گرفتید، نگاه نکنید که مایه عذاب است. یکی از ضعیف ترین و بلاتکلیف ترین فیلم هایی بود که اخیراً دیده بودم.

The Good Shepherd
دومین فیلمی که رابرت دونیرو کارگردانی کرده و با فیلمنامه نویسی اریک راث که فیلمنامه های فارست گامپ، علی و مونیخ را در کارنامه اش دارد.
فیلم، تشکیل سازمان سی آی ای و گوشه هایی از اتفاقات و مشکلات درونش را در قالب مرور زندگی یکی از کارمندان وفادار به سازمان مرور می کند.
با اینکه معمولاً حوصله فیلمهای جاسوسی را ندارم ولی این فیلم آنقدر برایم جذاب بود که بیشتر از دو ساعت و نیم از پای تلویزیون تکان نخورم. فکر می کردم فیلمی به کارگردانی رابرت دونیرو، ضعیف تر از این از آب در بیاید ولی گویا نزدیک چهل سال تجربه بازیگری به اندازه کافی برایش دانش کارگردانی گذاشته که فیلمی دیدنی و کم نقص بسازد.خط داستانی فیلم و فلش بک هایش خیلی خوب نوشته و تدوین شده اند، بازی ها هم همه خوب و روان هستند، حتی آنجلینا جولی که عموماً بد بازی می کند هم قابل تحمل شده. چون فضای فیلم جاسوسی است ، فکر کنم برای آقایان فیلم جالب تری باشد ولی به هر کس که موضوعاتی از این دست حوصله اش را سر نمی برد دیدنش را قویاً توصیه می کنم.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۶
Déjà vu
فیلم هایی که در داستانشان با زمان بازی می شود و سفر به گذشته و آینده در آنها ممکن می شود، معمولاً خطاهای منطقی دارند و این فیلم هم از آن مستثنی نیست ولی این بار داستان خیلی جذاب است و به عنوان یک فیلم اکشن، خوب از آب درآمده به خصوص که دنزل واشنگتن هم در فیلم بازی می کند. دیدنش به عنوان فیلمی برای اوقات فراغت توصیه می شود ولی خیلی جدی اش نمی توان گرفت.

Lucky Number Slevin
هیچکاک می گوید، یکی از خصوصیات فیلمنامه خوب این است که در همان پنج دقیقه اول چنان مشتی به صورت تماشاگر بزند و او را شوکه کند که تا آخر فیلم تحت تاثیر آن ضربه بماند، اگر ضربه اول را خوب زدی و بقیه فیلمنامه را بد نوشتی هم می تواند خیالت راحت باشد که بیننده تا آخر فیلمت را با علاقه می بیند.
این فیلم از آن دسته فیلم ها است که ضربه اول را خوب می زند و بقیه فیلم را با اتکا به همان ضربه جلو می برد. چند سکانس خوب و چند صحنه، بازی خیلی خوب در فیلم هست که بیشترش مربوط به بن کینزلی است که در یکی دو صحنه خیلی انرژی برای بازی گذاشته. بروس ویلیس مثل همیشه خشن دوست داشتنی است و از این پسره نقش اول فیلم جاش هرتنت هنوز خیلی خوشم نمی آید. این فیلم هم مثل " دژاوو" فقط یک اکشن متوسط رو به خوب است و اگر انتظار دارید بعد از دیدنش متحول شوید، لازم نیست فیلم را ببینید.

V for Vendetta
قضاوت درباره فیلمهایی که بر اساس کمیک استریپ ها نوشته می شوند مستلزم این است که در فضای اجتماعی که کتاب نوشته شده زندگی کرده باشی و با کمیک استریپش ارتباط برقرار کرده باشی. اگر بخواهم این فیلم و داستانش را مستقل نگاه کنم ، خیلی شعار گونه و آرمانگرایانه است. اتفاقات فیلم در آینده ای نه چندان دور می افتد که عقاید فاشیستی بر انگلستان حاکم شده و نجات دهنده ای می خواهد مردم را بر علیه حکومت تحریک کند و ساختمان پارلمان را منفجر. راستش با فضایی که از اول فیلم دیدم فکر نمی کردم دو ساعت را تا آخر فیلم دوام بیاورم ولی آوردم. البته فیلم آنقدرها هم فانتزی نیست، فضای غلو شده سیاسی و اجتماعی که در فیلم هست، امروزه کمرنگ ترش را در گوشه کنار دنیا می بینیم. شجاعت ناتالی پورتمن هم در تراشیدن موهایش آنهم جلوی دوربین، قابل تحسین بود و یکی از جنبه های قوی تبلیغاتی فیلم شد و مردم را به سینما کشاند. هر جا از فیلم شنیدم، اول صحبت راجع به کچلی ناتالی پورتمن بود بعد راجع به موضوع و هنرپیشه های دیگر. از وقتی که برای فیلم گذاشتم پشیمان نیستم، شما هم می توانید امتحان کنید ولی اگر پشیمان شدید پای خودتان.

تمام این پنج فیلمی که در این دو نوشته معرفی شد، فیلمهای " ببین و برو " هستند، یعنی دیدنش وقت تلف نمی کنند و سرگرم کننده هم هستند ولی اگر نبینید هم چیزی را از دست نداده اید. اینها چیزی در بیننده جا نمی گذارند و وقتی تمام می شوند می توانید بدون فکر و با آرامش بروید رستوران یا بروید بخوابید. یکی از دلایلی که راجع بهشان می نویسم برای مراجعه خودم در آینده هم هست. چون خیلی از این فیلمها را بعد از چند سال کاملاً فراموش می کنم.

در نوشته بعدی - و آخر از این سری - راجع به دو فیلم دیگر که یکی خیلی خوب و دیگری خیلی مزخرف بود خواهم نوشت.

پس... ادامه دارد...

برچسب‌ها: