شیوه فیلم سازی جیمز کامرون به گونه ای است که آنقدر به تصویر می پردازد، یا آن چنان تصویر را پردازش می کند، که برای بیننده چاره ای جز دل سپردن و خیره شدن به تصاویر باقی نمی گذارد و این فرم فیلم سازی باعث شده که این کارگردان چندین بار، در طول تاریخ سینمای معاصر، در نوع خودش اولین ها را بسازد. "بیگانه گان"، "ترمیناتور"، "تایتانیک" و امروز "آواتار".
تمام فیلم های بالا در زمان خودشان منحصر به فرد و پیشرو بودند و از نظر تصاویر و جلوه های ویژه کاملاً نو و مبتکرانه و حتی پیشرو بوده اند.
این حجم عظیم تصاویر جدید و ایده های خیره کننده، البته که برای بیننده لذت بخش است و او را راضی از سالن سینما بیرون می فرستد، ولی آن تاثیر عمیقی را که یک داستان قوی و خوش استخوان، روی بیننده می گذارد، در فیلمهای کامرون به سختی می یابی. شاید بتوان گفت که از این نظر تایتانیک کمی وضع بهتری نسبت به بقیه فیلمهای کامرون دارد ولی به آن هم که بعد از گذشت کمی زمان نگاهی می اندازی، متوجه تاریخ مصرف دار بودنش می شوی.
"آواتار" مثل بقیه اولی های کامرون، همانقدر شوکه ات می کند که آن هیبت عجیب و کریه موجودات سیاره دیگر در "بیگانه گان" و قابلیت های مرد جیوه ای در "ترمیناتور" شوکه ات کرده بود. همانقدر هیجان زده از روی صندلی سینما یا صندلی خانه ات بلند می شوی و می توانی ساعت ها از شخصیت های خیالی فیلم و تصاویر باورپذیری که باورت نمی شده در سینما ببینی، صحبت کنی.
راستش قصد دیدن فیلم را نداشتم تا اینکه آنقدر نظرات مثبت از کسانی که فیلم را دیده بودند، شنیدم که آخرین ساعات سال 2009 میلادی را روی صندلی سینما گذراندم. در حقیقت سال 2009 وارد سالن سینما شدم و نیم ساعتی پس از آغاز سال 2010 از سالن بیرون آمدم. از دیدن فیلم هم پشیمان نیستم ولی همش این را با خودم می گویم، که کاش همانقدر که روی جلوه های بصری فیلم کار و توجه شده بود تا بینندگان را میخکوب کند، روی داستان و فیلمنامه هم کار می شد. "آواتار" خیلی قابلیت این را داشت که با یک داستان قوی تر، کل فلسفه آفرینش و مرگ و مفهوم زندگی کردن را با سوالات قوی تری که در ذهن تماشاگر باقی می گذاشت، بکاود، ولی با همان فرمول های همیشگی، به یک داستان معمولی با موضوع تهاجم، با یک بدمن و گودمن و چند فداکاری از نوع هالیوودی و یک داستان عشقی بسنده کرده و ترجیح داده سوالاتی که تماشاگران از خود می پرسند حول محور جلوه های ویژه فیلم باشد تا بخش انسانی فیلم.
در یک کلام، "آواتار" به طور تمام عیار، یک فیلم هالیوودی بود. به همین دلیل دور از ذهن هم نیست که امسال اسکارها را درو کند. اگر به بخش تین ایجری وجودم رجوع کنم، باید بگویم که از دیدن فیلم هیجان زده هم شدم، از دیدن این همه نوع آوری در ثبت تخیل. تا هر جا که فکر می کنی این تصویر سازی ها می رود، باز هم جلوتر از انتظاراتت حرکت می کنند.
ولی از روی تجربه دیدن چنین فیلم هایی، می دانم که اگر پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی، روزی تلویزیون در حال پخش آن باشد، هیچ چیز نیست که تحریکم کند دیدنش را ادامه بدهم. من به این نوع فیلم می گویم فیلم دارای تاریخ مصرف. ارزشش هم به اندازه همان زمانی است که برایش صرف کرده ای و یکبار آن را دیده ای.
"آواتار" هیجان انگیز بود، شاید کمی هیجاناتت را هم تخلیه کند ولی چیزی در تو باقی نمی گذارد که به دردت بخورد.
برچسبها: Movies

ر زندگی و مهاجرت به پاریس را عنوان می کند. از این به بعد لایه های مختلف آدمهای یک خانواده و اطرافیانشان یکی پس از دیگری عریان می شود و هر چه به پایان فیلم نزدیک می شویم دریچه ای درونی تر به روابط انسانی برای تماشاگر گشوده می شود و در نهایت پس از پایان فیلم، بیننده است و یک مشت سوال که برای جواب دادن به آنها باید زندگی را کاوید.
برچسبها: Movies

برچسبها: Movies
همیشه وقتی فصل جوایز سینمایی فرا می رسد، همه منتظرند تا ببینند چه فیلمهایی نامشان بر سر زبان می افتد و معمولاً همه جار و جنجال ها از گلدن گلوب به بعد شروع می شود.
هر چند وقت یکبار ناگهان فیلمی از نا کجا سر بر می آورد و تمام جوایز سال را درو می کنند و همه می گویند این دیگر از کجا پیدایش شد. بعد از اینکه چنین فیلمی در یکی دو جشنواره معتبر جایزه گرفت، معمولاً این روند را تا اسکار ادامه می دهد و آنرا هم می برد، مثل اینکه جشنواره ها در یک جور رودربایستی گیر می کنند و فیلمی را که در چند جشنواره قبلی جایزه گرفته رویشان نمی شود جایزه ندهند!
من از پنج فیلم کاندیدای اسکار تا به حال همین "میلیونر زاغه نشین"را دیدم ولی به نظرم نرسید فیلمی باشد که ارزش این همه جار و جنجال را داشته باشد.
البته که فیلم خوبی است و البته که من هم اگر این همه جایزه نمی گرفت اصلاً اسمش را هم نمی شنیدم ولی این غوغایی که این روزها از این فیلم برپاست، به باورم فراتر از لیاقت و ظرفیتش است.
بارزترین خصوصیت فیلم و قوی ترین آن، داستانش است که مربوط به سینما نیست و ادبیات است چون فیلم از روی یک کتاب بنام Q&A ساخته شده و انصافاً بسیار داستان جذابی است. درخشان ترین بخش سینمایی فیلم، فیلم برداری آن است که بسیاری از صحنه هایش را در خاطره حک می کند. باقی قضایا همه غوغاست و به قول دایی جان ناپلئون: کار، کار انگلیساس..!!
شاید سطح سینمای امسال خیلی افت کرده که چنین فیلمی بهترین فیلم سال باشد ولی عجالتاً فیلم گرسنگی که پیشتر از آن نوشتم، از نقطه نظر سینمایی در بسیاری جهات بر میلیونر زاغه نشین برتری دارد.
گرفتن اسکار بهترین فیلم را که قطعاً امشب به این فیلم تعلق می گیرد را هم پیشاپیش به دست اندرکاران و هنرپیشه های بهت زده از شهرتش، تبریک می گویم.
برچسبها: Movies

بنیچیو دل تورو، هنرپیشه پورتوریکویی، اخیراً در فیلم چهار ساعت و نیمه "Che" به کارگردانی استیون سودربرگ در نقش چه گوارا بازی کرده که این فیلم در جشنواره فیلم دوبی نمایش داده شد. البته به دلیل طولانی بودن زمان فیلم، در اکران عمومی در دو قسمت نمایش داده خواهد شد.
فیلم را در جشنواره فیلم دوبی دیدم ولی فعلاً قصد ندارم درباره اش بنویسم. اخیراً مجله "Time Out" مصاحبه ای با بنیچیو دل تورو انجام داده که هوس کردم برای وبلاگم ترجمه اش کنم.
ترجمه، هول هولکی و کم دقت است و سواد نصفه نیمه انگلیسی من هم مزید بر علت، کلاً چیز دندان گیری از آب درنیامد ولی با این حال پستش می کنم. با اینکه کمی طولانی شد ولی به نظرم نباید دو تکه شود.
استفاده تجاری و غیر تجاری از متن فارسی هم (اگر به درد کسی خورد) با ذکر منبع، آزاد است.
روزنامه نگار: تبریک میگم، شما در فیلمی بازی کردید که برای اولین بار از یک تی شرت الهام گرفته شده!
دل تورو: این رو دیگه نشنیده بودم! ممنون.
روزنامه نگار: به نظرتون یک کم مسخره نیست که عکس چه گوارا برای پرفروش شدن چیزهای مختلف بکار میره؟
دل تورو: نه، لزوماً این مسخره نیست. منظورم اینه که تی شرت حداقل تی شرته، اون چیزی که من فکر می کنم کمی مسخره است، اینه که عکسش رو روی شیشه ودکا یا جت اسکی می بینیم.
روزنامه نگار: جت اسکی چه گوارا واقعاً خنده داره!
دل تورو: از اون خنده دارتر اینه که اون کسی که این عکس رو گرفته هیچ وقت چیزی از فروش این همه چیز، عایدش نشده.
روزنامه نگار: شما در جشنواره کن، جایزه بهترین بازیگر مرد رو برای بازی در فیلم "چه" گرفتید، این جایزه رو چطور با اسکار مقایسه می کنید؟
دل تورو: " کن " من فکر می کنم یک جورهایی مثل المپیکه، اسکار، اسکاره. این دو ربطی به هم ندارند. ولی به هر حال هر جایزه ای برای یک فیلم، بخشی از تجارت در سینماست. حداقل، من اینطوری بهش نگاه می کنم. می تونه یک راهی باشه برای فروش بهتر فیلم.بالاخره باید یک جوری مردم رو برای دیدن فیلم ترغیب کرد، اگر جایزه می خواد ابزارش باشه، به نظر من ایرادی نداره.
روزنامه نگار: بهمون بگید، یک فیلم اسپانیایی زبان چهار ساعت و نیمه دو قسمته، اون هم از شخصیتی که آمریکایی ها خیلی کم می شناسنش، چطور ساخته شد؟
دل تورو: راستش رو بخواین، باید بگم بدون اعتبار و شناختی که اسکار برای من آورده بود، شاید فیلم ساخته نمی شد. این باعث شد حضور من، سرمایه گذاران رو برای سرمایه گذاری روی فیلم توجیه کنه. از طرف دیگه، شاید شما بتونید یک مستند دو ساعته راجع به چه گوارا بسازید، ولی یک فیلم دو ساعته هرگز. اگر هم بسازید حتی نمی تونید ادعا کنید که شمه ای از شخصیتش رو نمایش دادید.
روزنامه نگار: حالا چرا در دو قسمت؟
دل تورو: دلیلی که من قبول کردم فیلم رو در دو قسمت بازی کنم، این بود که استیون سودربرگ این طوری می خواست. نه به خاطر خودش و شخصیتش و ... از این حرفها که همه می زنند، به خاطر اینکه دلیلی که برام آورد، قانع کننده بود. اولش قرار بود فقط آخرین سال زندگی چه گوارا رو به تصویر بکشیم، که همون "Guerilla" یا "Che: Part II " بود ولی چیزی که به فکر استیون رسید این بود که اگه کسی فقط این فیلم رو ببینه و هیچ چیزی راجع به زندگی "چه" قبل از این دوران ندونه، و از طرفی فقط چه گوارا رو در حد عکس روی یک تی شرت بشناسه، با خودش می گه: " این مرتیکه که دیوونه اس!" و اینطوری بود که ایده ساخت"Che: Part I" یا "Argentine" شکل گرفت.
روزنامه نگار: فیلم برداری فیلم بعدی تون، "The Wolf Man "درست بعد از تموم شدن فیلم "چه" شروع شد، بازی توی این فیلم رو برای این قبول کردید که بتونید با ریشهای چه گوارا توی این فیلم نقش یک گرگ نما را بازی کنید؟!
دل تورو: باید این طور می شد. ولی نه، این یکی تمامش گریمه.
روزنامه نگار: کمی غیر عادی نبود از یک شورشی مارکسیست، ناگهان به یک گرگ نما تبدیل شدن؟
دل تورو: مثل یک جور پوست انداختن بود بعد از چه گوارا. وقتی تا این حد در یک نقش فرو میری، یک جایی هست که برای تموم شدنش باید ناگهان نابودش کنی، اینجاست که میری سراغ یک نقش خیلی متفاوت و همه چیز رو می شکنی. فکر کنم این نقش گرگ نما برای سلامتیم خوب بود ولی احتمالاً خیلی مسخره از آب در اومده.
روزنامه نگار: نقشتون در “The Wolf Man” یک سیر تکاملی طبیعیه نسبت به اولین نقش سینماییتون در فیلم "Big Top Pee-wee" که نقش "دوک صورت سگی" رو بازی می کردید.
دل تورو ( با خنده ): آره ، "The Wolf Man " می تونه پدر جد بزرگش باشه!
روزنامه نگار: خب، بعد از این می خواهید چی کار کنید؟
دل تورو: بعد از این مصاحبه؟ می خوام غذام رو بخورم.
روزنامه نگار: البته منظورم کار بعدی تون در سینما بود ولی حالا که گفتید، چی می خواهید بخورید؟
دل تورو: یک کم سالاد گوجه فرنگی، یک کم گوشت و یک اسپرسو.
روزنامه نگار: آره، برای یک گرگ نما، غذای خوبیه.
دل تورو: پس اگه اجازه بدید، شروع کنم.
برچسبها: ترجمه, Benicio Del Toro, Movies
فیلم "Hunger" یا "گرسنگی" اولین فیلم بلند کارگردان انگلیسی استیو مک کوئین ( نه آن استیو مک کوئین هنرپیشه که بیست و هفت سال پیش مرده)، به چند هفته آخر زندگی بابی ساندز، در زندان معروف و مخوف Maze در ایرلند شمالی می پردازد.
در این نوشته قصد دارم کمی از فیلم بنویسم و نه از داستان آن. جریان اعتصاب غذای بابی ساندز بارها گفته شده، این فیلم هم بیان و زبانی دیگر است از همان داستان، ولی چیزهایی دارد که آنرا دیدنی می کند. با اینکه سعی ام بر این است که این نوشته جذابیت دیدن فیلم را از بین نبرد ولی با این حال اگر فیلم را ندیده اید توصیه ام این است که ادامه نوشته را پس از دیدن فیلم بخوانید.
خط اصلی فیلم به سه بخش تقسیم می شود.
بخش اول، نمایش "اعتصاب پتو" (پوشیدن پتو به جای لباس زندان) و "اعتصاب عدم نظافت" ( عدم استحمام و مالیدن مدفوع به در و دیوار سلولها) زندانیان که قبل از اعتصاب غذای بابی ساندز شروع شده بود ولی به نتیجه نرسید.
در این بخش، خط داستان به طور سیال روی چند شخصیت تمرکز می کند و با نمایش جزئیاتی به ظاهر بی اهمیت از حرکات آنها، نکات عمیقی را از درون شخصیت و وضعیت روحیشان بیان می کند. دوربین روی شخصیتها می چرخد و از این شخصیت به آن شخصیت می پرد و با کلوزآپ هایی بسته طولانی و تاکید بسیار بر صداهای جزئی و عدم استفاده از موسیقی، سکوتی سنگین و عمیق را بر فضای فیلم حاکم می کند و این فرصت را به بیننده می دهد که روی شخصیتها توقف کند. این بخش با سر و صدای زیاد و اعتراضات زندانیان و سرکوب این اعتراضات توسط مسئولین زندان و هجومی از صحنه های خشن، به بخش دوم می پیوندد.
بخش دوم: یک گفتگوی طولانی و تنها دیالوگ با اهمیت فیلم، بین بابی ساندز و یک کشیش درباره شروع اعتصاب غذا و دلایل آن.
با اینکه به دلیل لهجه ایرلندی گفتگوهای این سکانس، حدود هفتاد درصد مکالمه ها را در سینما از دست دادم ولی از نظر بازی و تکنیک فیلم سازی یکی از به یاد ماندنی ترین سکانس های است که در سالهای اخیر دیده ام.
کل این بخش حدود بیست و دو دقیقه گفتگو بین دو شخصیت است که هفده دقیقه و نیم آن بدون هیچ کات با یک برداشت و با دوربین ثابت گرفته شده که در نوع خود رکورد محسوب می شود.
بخش سوم: تقریباً بدون دیالوگ، متمرکز بر ایام اعتصاب غذا و جزئیات آن است تا انتها. رنگ قالب این بخش سفید و نورها غلو شده هستند. بازی مایکل فاسبندر در نقش بابی ساندز فقط با بدن و نگاه است و به خاطر لاغری بسیار شدید و رژیم غذایی خاص او، تمام صحنه ها با حضور کادر کامل پزشکی اورژانس گرفته شده. فاسبندر به خاطر بازی در همین بخش و البته بخش دوم که اجرای آن بسیار مشکل است، لیاقت کاندیداتوری اسکار را دارد هر چند که فیلم به خاطر مستقل بودن، کمتر شانسی برای جوایز اسکار خواهد داشت.
فیلم موسیقی متن ندارد و در عوض پر است از صداهای معمولی که با تاکید بر هر یک از آنها، انبوهی از معانی به سمت تماشاگر سرازیر می شود. پک سیگار، هام سنگین و بم هوا هنگام بارش برف، نفس، قدم، صدای بال مگس و بسیاری صداهای دیگر بارها در مخت کوبیده می شود و حتی گاهی بسیار آزارت می دهد.
" گرسنگی" روایتی شاعرانه است از یک اعتصاب و انتقادی که بسیاری به فیلم گرفته اند هم همین است. اینکه فضای فیلم نه تنها از این حرکت تقدیر می کند بلکه نوعی تقدس برای بابی ساندز قائل می شود و به همین دلیل هم هست که پیش بینی می شود نمایش فیلم در انگلستان با واکنش هایی منفی از سوی مردم مواجه شود.
من به عنوان بیننده ای که نه میهن پرستی ایرلندی برایم مهم است و نه سیاستمداری انگلیسی، از لحن و لهجه فیلم و طرز بیان یک واقعه به این شکل، بسیار لذت بردم و مطمئنم که به خاطر دریافت کامل دیالوگهای بخش دوم هم که شده دی وی دی فیلم را دوباره خواهم دید و مطمئن هستم که فیلم بعدی استیو مک کوئین، کارگردان فیلم را بدون درنگ می بینم.
گرسنگی جایزه دوربین طلایی جشنواره کن 2008 را برده است.
برچسبها: Movies
پنجمین جشنواره فیلم دوبی، برنامه های امسال خود را اعلام کرد. این جشنواره از یازدهم تا هجدهم دسامبر در دوبی برگزار خواهد شد.
آنطور که اعلام شده، الیور استون، سلما هایک، نیکلاس کیج، دنی گلاور، گلدی هان و براندون فریزر از مهمانان مخصوص امسال هستند.
فیلم افتتاحیه جشنواره امسال "W" ساخته الیور استون است که با حضور خودش اکران خواهد شد.
طبق رسم هر سال در این وبلاگ بعد از دیدن برنامه فیلمها، فیلمهایی را که به نظرم به درد دیدن می خورند را در اینجا می نویسم و البته که ممکن است در مواردی اشتباه کرده باشم، یا اینکه با سلیقه فیلمی خواننده ای متفاوت باشد، پس اگر خواستید بلیط فیلمی را بخرید، خودتان هم راجع به آن یک تحقیقی بکنید. لینک تمام فیلمها روی نامشان در این صفحه موجود است ولی این بار به جای ارجاع به سایت همیشگی دیتا بیس فیلمهای سینمایی، تمام لینکهای این صفحه به سایت جشنواره دوبی خواهند بود که در آنجا می توانید زمان پخش هر فیلم و سینمای مربوطه را هم مشاهده کنید.
"W" ساخته الیور استون به زندگی جرج دبلیو بوش از زمان دانشجویی تا ریاست جمهوری می پردازد.
"Che" یا "Guerilla" فیلم چهار ساعته استیون سودربرگ در باره زندگی ارنستو چه گوارا.
"Snow" محصول مشترک بوسنی، آلمان، فرانسه و ایران با داستانی زن محور.
"Entre Les Murs" یا "The Class" محصول کشور فرانسه برنده نخل طلای جشنواره کن امسال که داستانش در یک کلاس درس می گذرد و نگاهی است از زاویه دید یک معلم فرانسوی به شاگردان اکثراً مهاجر منطقه ای فقیر نشین در پاریس.
"Blindness" فیلمی که بر اساس رمان کوری خوزه ساراماگو ساخته شده.
"Hunger" محصول انگلستان است و دو هفته آخر اعتصاب غذای بابی ساندز را روایت می کند.
"Cadillac Records" فیلمی درباره صنعت ضبط و پخش موسیقی در دهه پنجاه آمریکا.
"Salamandra" محصول آرژانتین با تمرکز بر زندگی یک کودک که در خانواده ای ناآرام زندگی می کند.
" نیلوفر " ساخت کشور لبنان و فرانسه است ولی هنرپیشه ها و زبان فیلم فارسی است و فاطمه معتمد آریا در آن بازی می کند. داستانش درباره ازدواج اجباری دختران جوان جنوبی است.
"Aref Squared" مستندی ایرانی ساخته نادر داوودی. آرزوی یک راننده تاکسی در تهران، دیدن خواننده افسانه ای اش عارف است. این آرزو توسط کارگردان فیلم محقق می شود و احساسات این راننده در تمام لحظات قبل و بعد از رسیدن به آرزویش ثبت می شود.
از سینمای ایران غیر از چند فیلم کوتاه و مستند، دوفیلم "سه زن" و " آواز گنجشکها" در بخش سینمای جهان حضور دارند.
در جشنواره امسال برای اولین بار بخش "فیلم مارکت" هم وجود دارد برای ارائه و فروش فیلمهای سینمایی به پخش کنندگان بین المللی.
بلیط های جشنواره از دیروز( پنجشنبه 27 نوامبر ) در سه مکان امارات مال، فستیوال سیتی و تئاتر مدینت جمیرا به فروش می رسد.
برچسبها: Movies
فیلم سنتوری را دیدم... کاش نمی دیدم. کاش آخرین فیلمی که از مهرجویی در ذهنم مانده بود همان "مهمان مامان" می ماند. خرابش کردم با دیدن سنتوری.
نمی شود به آسانی قضاوت کرد که چه می شود کارگردانی با تفکرات مهرجویی چنین فیلمی می سازد من هم نمی خواهم قضاوت کنم. به عنوان یک بیننده عادی دوست دار مهرجویی برایم کاملاً فیلم نا امید کننده ای بود و غیر از یکی دو سکانس کوتاه و گذرا، هیچ تاثیری از فیلم نگرفتم. شاید یکی از دلایلش این باشد که از فضای اجتماعی حال حاضر ایران دورم و داستان برایم ملموس نیست ولی غیر از داستان مشکلات دیگری هم با فیلم داشتم.
گلشیفته فراهانی – که کلاً از بازی اش خوشم می آید- انرژی بسیار کمتری نسبت به بهرام رادان برای نقشش گذاشته و به همین دلیل تمام صحنه هایی که دو نفری حضور دارند غیر واقعی از آب درآمده در عوض یکی دو صحنه ای که مسعود رایگان و بهرام رادان روبروی هم قرار می گیرند صحنه های قدرتمندی شده.
کاملاً مشهود است که بهرام رادان کاری بزرگ برای بازی در این فیلم انجام داده و برای این نقش کاملاً وقت گذاشته، مضراب زنی سنتور و لب زدن بسیار خوب و صحنه های اعتیاد، همه به اندازه و باورپذیرند ولی کلیت فیلم آنقدر ضعیف است که بازی خوب او هم در آن گم می شود.
البته کنار تمام ایرادهایی که بی رحمانه بر فیلم گرفته می شود این را هم باید در نظر گرفت که یک فیلم از زمان تصویب فیلمنامه تا روی پرده – تازه این فیلم که روی پرده هم نیامد – آنقدر دچار محدودیت و تغییرو اصلاح می شود که کارگردان مجبور می شود با آن تغییرات در حین کار کنار بیاید و دست آخر چیزی که از آب در می آید محصولی است که بسیار با ایده اولیه تفاوت دارد. دیگر نمی شود صحنه های داخلی مهمانی ها را اینطور نشان داد و بیننده باور کند، دیگر نمی شود صمیمیت زن و شوهر و دوست دخترو دوست پسر را با انداختن شال گردن دور گردن دیگری نشان داد، این می شود که صحنه های داخلی همه دارای پرده ای هستند که بیننده را از فیلم جدا می کند و نمی گذارد وارد فضای فیلم شود.
احتمالاً بیننده ای که بتواند با یکی از شخصیت های فیلم همذات پنداری کند از فیلم خوشش خواهد آمد ولی تمام شخصیت ها برای من دور و دست نیافتنی به نظر آمدند. حتی کلاری هم فیلم بردار نبود تا با کادرهای فوق العاده اش زبان فیلم را تغییر دهد.
برچسبها: Movies
برچسبها: Movies

برچسبها: Movies
برچسبها: Movies

برچسبها: Movies
Hairsprayبرچسبها: Movies
برچسبها: Movies
برچسبها: Movies