پرده اول:
از یک مجله بسیار معتبر آمریکایی ای میلی دریافت می کنم مبنی بر اینکه می خواهند یکی از عکسهایی که در فلیکر گذاشته ام را برای مجله شان استفاده کنند. عکس مذکور در سایت فلیکر برای استفاده محدودیتی ندارد و هر کس می تواند آنرا روی کامپیوترش ذخیره و استفاده کند فقط طبق پروانه کریتیو لایسنس باید نام عکاس را در محل استفاده درج کند.
با این حال این ای میل رسمی، می گوید که می خواهیم فلان عکس شما را برای فلان منظور در فلان سایز استفاده کنیم و بابت این استفاده فلان قدر دلار بهتان خواهیم داد، اگر موافقید اعلام کنید تا برایتان قرارداد بفرستیم و امضا کنید و بعد از آن، عکس را با کیفیت بهتر برایمان ای میل کنید.
من همزمان با اعلام موافقت، عکس را با بهترین کیفیت برایشان می فرستم و فردا قرارداد چهار صفحه ای می آید و امضا می کنم و کمتر از دو هفته چک آنرا دریافت می کنم.
پرده دوم:
اتفاقی نگاهم به یکی از مجلات فارسی زبان دوبی می افتد و می بینم یکی از عکسهای فلکیرم را در سایز یک سوم صفحه استفاده کرده اند و هیچ اسمی از عکاس وجود ندارد. زنگ می زنم و با مسئول صفحه بندی صحبت می کنم و می گوید خودش عکس را از فلیکر برداشته و نمی دانسته باید نام عکاس را درج کند. آنطور که تصور می کرده هر عکسی که برای ذخیره کردن روی کامپیوتر آزاد است می توان از آن هر استفاده ای کرد. عذر خواهی می کند و می گوید اگر بار دیگر این کار را کرد نام عکاس درج خواهد شد.
اشکال جای دیگری است!!
عدم هماهنگی با قوانین بین المللی
عدم
****
اما یک اذعان کنم که چک ان مجله خارجی به نظر من همانقدر دلچسب است که صداقت و عذر خواهی ان صفحه بند مجله ایرانی ( به شرطی آنکه تکرار نشه)
اولا خیلی خوشحالم که بعد از مدتها یه پست گذاشتی.
دوما خیلی خیلی از سفرنامه مراکش لذت بردم.
سوما اگه اشکالی نداره لینک از عکسهات واسم بفرست.
سالها قبل وقتی از استادم راجب رنسانس و اون عصر صنعتی که با عث پیشرفت غرب شد پرسیدم و چرا ما همچین شانسی رو نداشتیم پاسخش این بود که آخه تو اروپا سالها امثال دکارت و نیچه رو تفکر مردم کار کردن و اینتوری نبود که همه ماجرا تو مدت زمان کوتاه اتفاق بیوفته.
حالا میشه این داستان رو با ایران به عنوان نمونه (اگه خروار رو هم جامعه خاور میانه ای یا جهان سومی باشه) مقایسه کرد.
واسه همین اگه ما تو کل ۲۰۰ سال گذشته فقط ۵ نفر مثل امیر کبیر داشتیم حالا اوضای فرهنگیمون بهتر بود و امثال اون روزنامه فارسی زبان حداقل یه نامه میفرستادن که ما پول نداریم که بابت عکس بهت بدیم ولی داریم عکست تو روزنامون باشه. و احتمالا تو هم جواب میدادی که خوشحال هستی که از عکست خوشون اومده و...
[he stops and turns around]
Young Man Running: Quiet, quiet! He's gonna say something!
Forrest Gump: [pause] I'm pretty tired... I think I'll go home now.
adame digeh bazi vaghta ye sahne haie az ye chizi to zehnesh hakaki mishe