پژمانبلاگ
دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
یک شب پلیسی
چند شب پیش با دو سه تا از دوستان به یک رستوران تقریباً معروف رفتیم. هوا هنوز خوب است می شود بیرون نشست. اول سر یک میز بزرگ نشستیم ولی بعد که دیدیم چند نفرمان نمی آیند به یک میز کوچک تر نقل مکان کردیم. در همین حال متوجه کیفی شدیم که روی دسته یکی از صندلی های میز بزرگ از مشتری قبلی جا مانده بود. در دبی این صحنه ها عادی است و معمولاً کسی کاری به کار کیف ندارد تا صاحبش بیاید و برش دارد.
وقتی که جا به جا شدیم، یکی از گارسونها که قرار بود زندگی اش آن شب تغییر کند، فکر کرده بود آن کیف مال ماست، آنرا برداشت و به من نشان داد و گفت این را جا گذاشتید، گفتم این کیف مال ما نیست مربوط به مشتری قبلی است، او هم کیف را داخل برد و همه چیز به خوبی پیش رفت تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت یک مرد عرب ( سی و چند ساله بدون لباس عربی و بعداً فهمیدم مصری و مدیر بخش سرویس شرکت فورد در دبی است)، سراسیمه سر میز ما آمد گفت شما قبلاً پشت آن میز بودید؟ گفتیم بله، گفت کیفی ندیدید؟ گفتم چرا گارسون آنرا برداشت و من گفتم مال ما نیست و بردش داخل.
حالا داستان از اینجا شروع شد که هیچکدام از گارسون ها حرف من را تایید نکردند و همه شان دیدن چنین کیفی را انکار کردند! من هم که معمولاً به قیافه آدمها دقت می کنم، چون درست لحظه جا به جایی و حواس پرتی، این گارسون طرف من آمده بود توجهی به صورتش نکرده بودم که بتوانم بگویم کدام یکی از این گارسونها کیف را برداشته.
مرد که تمام مدارک همسرش در آن کیف بود، به پلیس زنگ زد و شب آرام رستورانی ِ ما را به یک شب پلیسی پر ماجرا تبدیل کرد.

چون کل ماجرا به خاطر حرف من که گفتم گارسون کیف را برداشته، درست شده بود باید گارسون را نشان می دادم، پلیس همه گارسونها را در خیابان به صف کرد و من گفتم نمی توانم صد در صد مطمئن باشم کدامیک از آنها هستند فقط آنقدر که به حافظه ام فشار آوردم یادم آمد گارسون مورد نظر از من بلندتر بود و این به خاطر فیلیپینی بودن تمام گارسونها و کوتاهی قد اکثرشان ، کمی دایره انتخاب را کوچک می کرد. ولی مسئولیتی که به خاطر شهادت من بر عهده ام بود باعث شد که نتوانم هیچکدام را به طور خاص مشخص کنم.
وقتی در محل رستوران و بعد از گشتن تمام رستوران توسط صاحب کیف، نتیجه ای گرفته نشد، من را به همراه مدیر رستوران و زن و شوهر مال باخته به مرکز پلیس بردند.
مدیر رستوران در اداره پلیس با من صحبت کرد که من پنج سال است مدیر اینجا هستم و فقط گارسونهای با تجربه در فضای بیرونی کار می کنند و قبلاً الماس هم در رستوران پیدا کرده ایم و صاحبش بعد از برگشت از انگلستان آنرا پس گرفته، امکان ندارد چنین چیزی صورت گرفته باشد.

خلاصه کنم، بعد از توضیحات مجدد برای افسر اداره پلیس، او به مدیر گفت هرچه گارسون بلند قد دارید بگویید بیایند اینجا، وقتی دو گارسون مذبور آمدند، ما را از اتاق پلیس بیرون کردند تا بازجویی های فنی! از آن دو صورت گیرد، بعد از حدود یک ربع همه مان را صدا کرد و از من پرسید: هنوز نمی دانی کدام یک از این دو بودند؟ من هم گفتم نه نمی توانم هیچکدام را متهم کنم. گفت با شما دیگر کاری نداریم می توانید بروید. من از آرامش و رضایتی که در صورتش بود احساس کردم به نتیجه قابل قبولی رسیده که من را مرخص کرد. کل این جریان حدود سه ساعت و نیم طول کشید.

فردا صبح به شاکی که تلفنش را گرفته بودم زنگ زدم و گفت یکی از همان دو مضنون اعتراف کرده که کیف را برداشته و وقتی دیده قضیه جدی است و پلیس آمده، کیف را در سطل آشغال عمومی پشت رستوران انداخته و خوشبختانه به موقع توانسته بودند کیف را از میان آشغال ها در بیاورند. گارسون فیلیپینی بی نوا هم که بر اثر یک تصمیم آنی و طمع و خریت، این کار را کرده بود، اگر هیچ شکایتی ازش نشود، کمترین مجازاتش دیپورت به کشورش و ممنوع الورود شدن به امارات است، کشوری که طبق گفته مدیر رستوران چند سال است در آن مشغول به کار بوده و معلوم نیست چه آرزوها که در سرش نپرورانده بوده. در این میان قیافه مدیر رستوران هم دیدنی بوده که با آن همه اطمینان و ادعا ضایع شده. البته من از دیدنش محروم شدم ولی بعداً بهش سر می زنم ( البته اگر کارکنان رستوران سایه ام را با تیر نزنند ).

نتیجه اینکه آدمهای دور و برتان را با دقت بیشتر نگاه کنید. من اگر در تشخیصم شک نمی کردم و با اطمینان، همان اول گارسون را نشان می دادم آنقدر می ترسید که همانجا خودش کیف را می آورد و قضیه ختم می شد و نهایتش این بود که از رستوران اخراج شود.
3 Comments:
Anonymous ناشناس said...
مزبور
مظنون

Anonymous ناشناس said...
چه اتفاق هیجان انگیزی......بیچاره گارسونه

Anonymous ناشناس said...
ممنون پیروز جان از غلط گیری
اینها را بعد از بازبینی متن هم ندیده بودم پس جزو آن اشتباهاتی است که نباید تصحیح شود تا سواد نویسنده معلوم باشد
باز هم مرسی از توجهت