یکی از انواع خودنمایی – و شاید یکی از پنهان ترین آنها – آن است که با فروتنی ات خودنمایی کنی.
آنجا که کسانی فروتنت خواندند و گوشه ای از دلت غنج رفت، آغاز غرق شدن است.
آنجا که برای نخستین بار،در خلوت و در گوشه آرام تنهایی، صدایی در پس ِ پس ِ ذهنت، تو را فروتن خواند و تو به آن افتخار کردی، در حال پایین رفتنی.
آنجا که آن صدا را بیرون آوردی و برای دیگران بلند بلند فریاد زدی که: "من فروتنم، البته!!" و دیگران برایت دست زدند، انتهای باتلاق است.
این باتلاقی است که آنقدر آرام آرام، آدمی را داخل می کشد که معمولاً احساس نمی شود، فقط یک آن به خودت می آیی که انتهای آنی.
فروتنی از آن "من" هایی است که شکستنش سخت است، چون خودش ادعای "من شکستن" دارد.
برچسبها: gasparyan, kamkars, Photo, womad, خبر, عکس, فستیوال
امروز شانزده سال از شانزده سالگی ام گذشت.
شانزده سال پیش که شانزده ساله بودم، سال هیجانات بلوغ بود. کُرک های صورت که داشتند یکی یکی سیاه تر و ضخیم تر می شدند را می تراشیدم که زودتر بزرگ شوم. سالی که عرقم بوی تند می گرفت و آنرا نشانه مرد شدن می دانستم!. سال اولین عشق و دل تپیدن هایش، سالی که شعر می گفتم و فکر می کردم بهترین شاعر دنیا خواهم شد، سالی که حاضری هر کاری بکنی که جدی ات بگیرند ولی نمی گیرند، سال استمناء های پنهان و بیگاه، سال لذت بردن از انجام هر چه که ممنوع است و هنوز برایت "مناسب نیست". سالی که حوصله ات از کودکی ات سر رفته و می خواهی هر چه زود تر از دستش خلاص شوی. سالی که سهراب و فروغ و شاملو و هدایت و شریعتی، همه با هم برایم جالب شده بودند، سالی که رمانتیک و س.ک.س.ی برایم یک معنی داشت. شروع سالهای سرکشی، بلاتکلیفی، سوالات فلسفی و هزاران چیز که به کلام نمی آیند.
امروز اما سی و دو ساله ام.
مرد شده ام گویا، اما خبری نیست در این دنیای مردانگی. دیگر سیگار و الکل و فیلم پورنو، ممنوعه نیستند پس هیجانی هم ندارند. بعد از تمام دست و پایی که زدم تا از کودکی بیرون بیایم، امروز زنده ترین چیزی که در درونم شعله ای روشن دارد، کودکی است که برای بیرون آمدن و شکستن مرزهای "مردانگی" دست و پا می زند.
اهل سالگرد و ماهگرد و هزار گرد دیگر نیستم. اگر قرار باشد روزهایی که رنگ و بوی خاص و معنی متفاوتی برایم دارند را به بهانه ای یاد کنم، روزی مثل روز به دنیا آمدن کم اهمیت ترین آنهاست.
امروز، شانزده سال پس از شانزده سالگی، که از بوی عرق تند و تراشیدن ریش خسته ام، آنقدر به هوای چیزی پشت چهارچوب ها، ساختارشکنی کرده ام و با پرده جدیدی مواجه شدم که دیگر ساختارشکنی هم آنقدرها هیجان انگیز نیست.
همین که فرصتی باشد تا کودک بی قرار درونم، با تمام شور و اشتیاق، به امید شیطنتی، از منفذی سرک بکشد و یادت بیاندازد که هنوز زنده ای، یعنی زنده گی، ما بقی را به تخم گیر!