پژمانبلاگ
دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۴
چرک نویس یک داستان کوتاه

راستش فکر می کردم وبلاگستان مرده است ولی وقتی بعد از دوسال درب این خانه کهنه را باز کردم دیدم هنوز می شود در آن چیزهایی گذاشت حداقل برای خودت ماندنی و خواندنی باشد. بخش هایی از خودت را می توانی در اینجا، دور از هیاهوی فضاهای مجازی دیگر جا بگذاری و بگذری.

یادم نیست که این نوشته را کی و در چه شرایطی نوشته ام. طرحی بوده از داستانی کوتاه که لابد آن موقع در فضایش بوده ام. بعد از دو سال که هوس وبلاگ نویسی کردم نتوانستم چیزی جدید و به درد بخوری برای نوشتن پیدا کنم. گفتم این طرح را بگذارم که اینجا بماند.
اگر الان بخواهم بازنویسی اش کنم کلاً چیز دیگری خواهد شد با جزئیاتی بیشتر و بسیار هم تلخ تر.



مرد با موهای ژولیده قهوه ای کمرنگ و ریش پروفسوری کم پشت، پکی به سیگارش زد و گفت: "دوستش داری؟"
زن با موهای سیاه بلند و رژ لب قرمز، نگاهی به مرد کرد و سیگار را از دست مرد گرفت و پکی به آن زد و هنگام بازدم، در میانه دودهایی که از دهانش به سوی بالا می رفت، بدون اینکه به مرد نگاه کند گفت: " راستش آره"
مرد اندکی درنگ کرد و سیگار دیگری از جعبه سیگار روی میز بیرون آورد، پیش از آنکه روشنش کند گفت: " نمی پرسم از من بیشتر، ولی می خواهم بدانم از بچه مان که توی شکمت داری هم بیشتر دوستش داری؟"
زن پک عمیق دیگری به سیگارش زد و تا می توانست دود را فرو داد، انگار می خواست مطمئن شود جنین هشت هفته ای که در رحمش داشت هم بوی دود این سیگار را می چشد، چند لحظه دود را نگه داشت، سیگار را خاموش کرد و دود را  بیرون داد و پس از لحظه ای مکث گفت: "راستش را بخواهی مطمئن نیستم بچه ما باشد."
مرد به جایی پشت چشمهای زن خیره شد. زن را نمی دید به جایی ورای چشمهای تیره زن خیره شده بود. مثل اینکه دنبال انعکاس چهره خودش در چشمهای زن باشد. سیگار را هنوز روشن نکرده بود.
زن گفت: "باید برگردم سرکار، ساعت ناهاری ام تمام است. شب می بینمت؟" و این سوال را با کمی تردید پرسید.
مرد گفت:" بعد از دو سال هم خونه بودن فکر کنم فهمیده ای که جای دیگری برای رفتن ندارم."
زن: " شب شاید بیشتر درباره اش صحبت کنیم"
مرد:" آره. شب."
زن کیفش را از لبه صندلی برداشت و گونه مرد را آرام بوسید و از کافه خارج شد.
مرد هنوز سیگار روشن نشده را در دستش نگه داشته بود. نگاهی به ته سیگاری که رگه ای از رژ لب قرمز رویش مانده بود و ساندویچی که نیم خورده رها شده بود انداخت و به آرامی سیگار دیگری روشن کرد.

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۱
طرح جلدهایی از جنس قفس

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱
یک خواب

برچسب‌ها: